عمو ضرغام کجا بودی که روز شهادت امام سجاد اینا رو از پایین بگیری؟ مرگ بر منافقانی چون تو !








اینهمه لشکر آمده!
به عشق ساندیس آمده!
مرز در عقل و جنون باریک است کفر و ایمان چه به هم نزدیک است
عشق هم در دل ما سر در گم مثل ویرانی و بهت مردم
گیسویت تعزیتی از رویا شب طولانی خون تا فردا
خون چرا در رگ من زنجیر است؟ زخم من تشنه تر از شمشیر است
مستم از جام تهی حیرانی باده نوشیده شده پنهانی...
عشق تو پشت جنون محو شده هوشیاری است مگو سهل شده
منو رسوایی و این بار گناه تو وتنهایی و آن چشم سیاه...
از من تازه مسلمان بگذر
بگذر از سر پیمان ، بگذر...
* این است فاصله نسل شما و آرمانهایتان تا نسل ما....
* احساس میکنم دستانش را گذاشته دو طرف سرم و دارد فشار می دهد...یا نه ! در گوشهایم! که چیزی نشنوم. اما من اطمینان دارم. به تو اطمینان دارم. به راه تو. به یا حسین های ٣ ماهه متداوم تو که پر چم مولا را آتش نزدی. به سکوت های بزرگ منشانه تو در برابر توهین هایی که می شنیدی که به کسی تو هین نکردی.
من چیزی نمی شنوم. شکنجه می شوم. سرم درد میگیرد...اما به تو...ای که دومین شهید از خانواده ات را هم دادی، اطمینان کامل دارم. من از تو جد آزاده ات خسته نمی شوم...خسته،نمی شوم.
* خبر مرگم نمی خواستم سیاسی بنویسما! مگه این قرمزای روی یزید سفید کرده می زارن...
شازده کوچولو جایی می گفت: این آدمها راستی راستی عجیبند!
شازده کوچولو وارد سیاره هفتم شد. در آنجا یک دخترک تنها نشسته بود و گریه می کرد. شازده کوچولو جلو رفت و پرسید :
- تو کی هستی که اینطور گریه میکنی؟
دخترک گفت: من نرگولم.
- اسمت نرگوله؟
- نه اینطور صدام می کنن.
- اسم سیاره ات چیه؟
- زمین.
- یعنی اینجا زمینه؟
- زمین سیاره قبلیه من بود. یه چند تا شماره پایین تر.
- پس تو چرا اینجایی؟ مگه آدم می تونه از سیاره اش جدا شه؟
دخترک انگار که داغ دلش تازه شده باشد زد زیر گریه.
شازده کو چولو گفت: ببخشید. نمی خواستم ناراحتت کنم.
- من از حرف تو ناراحت نشدم. عمریه که ناراحتم. یعنی در واقع از وقتی که به دنیا اومدم ناراحتم.
- چی شد که از سیاره ات اومدی اینجا؟
- شب بود. تاریک بود. ماه نبود. ستاره نبود. من از کجا باید راهو پیدا می کردم؟ آدمای سیاره من عجیب بودن خیلی عجیب. وقتی که خودشون کلمه ای رو درباره تو به کار می برن اون کلمه بد نیست ولی وقتی تو کلمه ای رو که درموردت به کار بردن در موردشون به کارمی بری ناراحت می شن. انتظار دارن وقتی که جو می کارن گندم درو کنن. تو سیاره من فدا شدن معنی نداره.
- فدا شدن یعنی چی؟
- یعنی تو از جونت برای یه هدف یا یه نفر بگذری.
- مثلا اگه الآن من برای گلم بمیرم فداش شدم.
- آره . دقیقا فدا شدی.
- خوب تو سیاره شما چرا فدا شدن کار مهمیه؟
- چون اسم تو تا ابد جاودن میمونه.
- خوب که چی؟ یعنی بمیری که اسمت بمونه؟
- نمی دونم. ما زمینیا همه مون همینجوریم.عاشق مشهوریت. چه بسا مرده باشیم!
- چه موجودات عجیبی!
- ای کاش منم می تونستم بین اونا باشم.
- خوب چرا پیششون نمی ری؟
- چون دلم شکسته .یعنی اونا شکوندنش. به خاطر همین مجبورم با عقلم تصمیم بگیرم.
- این عقل هم راستی راستی چیز بدیه ها!
- خیلی...
من حاضر بودم برای اون هدف از جونم بگذرم. من نداشته باشم که مردم زمین داشته باشن اما...نشد. من خیلی چیزا رو نمی دونستم . خیلی از مقررات نوشته نشده زمین رو . خیلی از دورویی ها رو . خیلی از دروغ ها رو. به خاطر همین قلبمو شکستن و مجبورم کردن به جرم سادگی از سیاره شون برم. از جمع دوستانشون برم.
می دونی...زندگی خوب بود. همه ما با هم خوب بودیم. کجا بود برف؟ کجا بود سرما؟ جز گرمای دوستی بین ما چیزی نبود. جز گل به هم دیگه چیزی نمی گفتیم. جز با هم دیگه جایی نمی رفتیم. نمی دونم چی شد؟ از کجا شروع شد؟ پیارسال بود؟ پارسال بود؟ دیگه حساب روزا و ماها از دستم در رفته. نه...فکر کنم همین 6-7 ماه پیش بود...به سادگی عوض شدن یه رنگ، ما باهم بد شدیم...رحم بین مردم که از بین رفت، رحم و عشق و آرامش خانواده هام کم شد. مردمی که دیروز با همدیگه دوست بودن، شدن دشمن خونی هم دیگه.همه چی با هم قاتی شد. این شد این شد که این وسط دل منم شکسته شد و اومدم اینجا.
- یعنی من اگه الآن برم زمین...
- زمینیا برای اینکه بتون زندگی کنن یه رمز بلدن که اگه بخوای من می تونم بهت یاد بدم.
- اون رمز چیه؟
-" هیچ وقت جلوی دیگران اون چیزی که واقعا هستی رو نشون نده.چون نقاط ضعف و قدرت رو بهشون یاد می دی" البته اکثریت مردم زمین اینرو می دونن . ولی یک سری اقلیت هم نمی تونن و مثله من آواره می شن.
شازده کوچولو خداحافظی کرد و در حالیکه به سمت زمین حرکت می کرد با خودش گفت: این آدم بزرگها راستی راستی عجیبند...
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
*: چند وقته به زور می نویسم... نمی دونم چرا!
*: عید غدیر ما که تو امام صادق خفن اختشاش کردیم! امیدورام شما هم موفق بوده باشین!
*: یا حسین!
اسمتان را هیچ وقت یاد نگرفته ام. نمی دانم از کدام خاندانید. اهل کجایید. چقدر تحصیلات دارید.چند سالتان است. چند فرزند دارید. چگونه با همسرتان آشنا شدید و... اما می دانم که شما همسر رئیس جمهور من هستید. زنی که تا قبل از این زیر چادری سیاه پنهان شده و حتی کسی نمی دانست که او عینک بر چشم می زند!
من ، به عنوان زن آینده این مملکت، وقتی شما را در آن مهمانی که همه همسران روسای جمهور جمع بودند دیدم، جز احساس حقارت چیز دیگری عایدم نشد. در جامعه ما، از ایتدا تا کنون ، سعی بر نشان دان و کم اهمیت کردن نقش زن در اذهان عمومی شده و گروهکی- هرچند اندک- نتوانسته اند با استفاده از در دست داشت قدرت - و ربودن این اختیار عظیم از دست مردم- بر این باور غلط تکیه زده و با ظاهر بینی نقش زن در ٢۵٠٠ سال تمدن ایرانی ، زن را موجودی بی ارزش و صرفا " وسیله" قلمداد کنند. زن همواره نه تنها در دین مبین اسلام و در فرهنگ عظیم ایران، بلکه در ابتدایی ترین آئین ها و ضعیف ترین تمدن ها، از ارزش والایی بر خوردار بوده است. و همین گروه اندک، سالهاست با تکیه بر یک پشتوانه ظاهری از مرد سالاری زن خوب و سالم را زنی چون امثال شما و دوستتان بانو رجبی می پندارند که سالها در خانه به جای جهاد یا فعالیت اجتماعی ، ته دیگ سابیده باشند. وزنی چون مادر من که روزهای زوج تا ساعت ٧ دانشگاه درس می دهد قطعا زن بد و بی مسئولیتی است!
و پوشش چادر، که روزی برای اسقلال اجتماعی زن و آزادی بیان وی ابداع شد، کنون وسیله ای برای بدست آوردن مناسب قدرتی یا خانه نشین شدن زنان ایرانی است.
اما خانم عزیز! ظاهرا همسرتان اهمیت چندانی برای شما قائل نبوده اند که در سفرهای بین کشوری شما را همراه نبرده اند تا وضعیت باحجاب تر از شما ها را نشان بدهندیا شاید شما از حجاب درک درستی ندارید. تا قبل از این شما در هیچ مراسم دیپلماتیک زنان شرکت نکرده و نمی کردید- چون فعال سیاسی نبوده اید و نیستید- یکدفعه جالب است که احساس مسئولیتتان بعد از دیدن و شناختن شخصیت بزرگ بین المللی مثل زهرا رهنورد فوران شد! القصه! خانم محترمه! محض اطلاع شما و همسرتان که قطعا نوع پوشش شما را ایشان تائید می کنند، جلب توجه کردن از چادر سر نگردن گناه بالا تری است. می گویند رئیس جمهور هر کشور نماد آن کشور است. شما با آن حجاب نه تنها زنان شیعه بلکه شان زنان ایرانی را به یکسری زن مانند خودتان ظاهری که تمام انسانیت زن را به ظاهر او نه به افکارش ، و تمام اسلامیت او را به حجاب نه به اعتقاداتش محدود می کنند تشبیه کردید.
دعا های ما برای سر براه شدن کردان که مستجاب نشد و در جهل از دنیا رفت. شاید اگر دعا کنیم خداوند فرصت فکر کردن و اندیشیدن را به شما بدهد. آمین!

+ : بابا این کردان که ولش می کردن می یومد تک تک ما رو بدون سبزیجات قورت می داد. کی اینو قورت داد؟(بعید میی دونم، ولی یه فاتحه بخونیم شاید آمرزیده شد!)
+: آنقدر دلتنگم که اگر گریه کنم می گویند قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد...

+: کامپیوترم پکید!
+: تا بعد.
سخت است ها ! هر روز باید بلند شود و بشمارد...دانه دانه! ١-٢-٣...٧١-٧٢...١۶٧- ١۶٨...٣١٢- ٣١٣- ٣١۴ ... وبعد لبخند بزند و بگوید : هنوز فرصت دارند !نمی دانم! من کوفی که فرزندش را تنها گذاشته ام از این شمارش شادم یا غمگین. شادم که آدمهای زمین بیشتر از ٣١٣ نفرند ... که شاید آن ٣١۴ امین نفر از ما باشد و ما را بشناسد که برایمان دعا کند...و شاید هم غمگین که شادی و آزادی دور است! گریه می کنیم و آقا آقا ذکر مصیبت است برایمان. دیروز خاله جان می گفت هی می گویند بیا بیا! آخه کجا بیاد؟ بیاد که مثل عل خاندانش تنهاش بزاریم؟ غریبیم و تنها. دستانم خیلی وقت است که دراز است.می خواهم آقایی بیاید و دستهایم را بگیرد. که بفهمم و از نزدیک باور کنم که در این شلم شوربا، " بی صاحب" رها نشده ایم. سرم درد می کند. دردی که درمانی برایش نیست. احساس می کنم که پوچم و ناچیز . نیستم. برای خودم که نیستم. برای مردم؟ نه برای خدا هم نیستم .نه نه حتی برای خدا. ناراحتم که دل شکستم...
آقا جان! صاحب بچه! کار ما از آنتی بیوتیک ها مسکن ها گذشته. سرم درد می کند اما دستمالی برای بستنش نیست. برای چه زنده ام؟ نمی دانم! برای چه نمی میرم؟ نمی دانم؟ میرم...آخ! میرم ...مظلوم مادرت! مظلوم پدرانت! مظلوم آقایمان!باران می آید...این روزها باران زیاد می آید. باران که می آید تو می آیی...تو...می آیی؟ آثا جان! بارن آمد ...آن مردِ بااسب که انار داری...کجایی؟
یا مولا بی کسیم و غریب. برس به داد غربت ما در وطن.
این همه کشت و کشتار به نام خدا خون راه افتاد روی زمین مهدی، بیا!

*: 13 آبان را ...کلا بی خیال! هر سال دانشجویان خط امام(ره) را دور هم این موقع جمع می کردند. ما هم از صدقه سری بابا و مامان می رفتیم. امثال فکر کنم جشن را باید در اوین برگزار می کردند!
*:آقای ما مولای ما! دعا کن برای ما...دیگر تاب گریه کردن هم ندارم...تشنه یک خواب ابدی ام...
*: دو تا کتاب خوندم در حد بوندسلیگا...می نویسم راجع بهشان!
*: این صدا هااِ ... خیلی خوب است! اگر سیستم موتمن را دوست داری این بهترین ساخته اش است!
شب. مرضیه می گوید باران می آید. شیشه پنجره را باز می کنم. چفیه ام را روی دوشم می اندازم. آسمان تاریک تهران. آسمان گریه می کند...های های! کله برج میلاد از اینجا معلوم است. هیچ صدایی نمی آید. شاید می شد خود من هم خواب ابشم. مثل مردم. سوز می آید .با دست روی شیشه کنارم شعر می نویسم .
از اینجا تا مشهد چقدر راه است؟ باران همچنان می بارد. چشمانم را می بندم و آرزو می کنم . یک آرزوی خوشمزه! اینکه یک شب که باران می بارد، من با یک اسب سفید ، زیر باران، پرچمی در دست راست، از اینجا تا خود مشهد یورتمه بروم. بروم و بنشیم کنار همان آهو... باران هم چنان می بارد. ومن درفکر شبهای قبل...چند شب که باران می آمده و برج میلاد از اینجا معلوم بوده، چفیه ام را دورم پیچیده ام و کنار این پنجره ناصر گذاشتم و شعر روی شیشه نوشته ام؟
ثابت و صامت. از این دو حالت روز مرگی ها متنفرم. حالم بد می شود وقتی توی خانه بی کا رو بی فعالیت باشم . وقتی این فکم حرکت نکند و وراجی نکنم. حالم مثل الآن بد می شود از تنهایی. یا حسین... عین یک کرم ابریشم دارم دور خودم می گردم. می گردم و می تنم و امیدی به پروانه شدنم نیست... این آهنگ نامجو مارا کشت: "بیا بیا که نگارت شوم بیا..." سارا می گوید از این اخلاقت بدم می آید. بی هدفی. نا امیدی.
همش درس درس درس. کامل کامل کامل. خوب که چی؟ بدم می آید...اشک ها می خواهند بیایند...دلم مشهد می خواهد... همان گنبد طلایی را . ٨/٨/٨٨ که چه؟ معجزه است؟ بعد از ١۴٠٠ سال؟ می خواهند بزرگش کنند و بگویند که معجزه است...الله اکبر! جواب این قسم اعتقادات قرم قات را نمی توانم بدهم.
بروم. حال خوب و بد بس است. بروم دنبال همان ثابتِ صامت.شنبه امتحان ادبیات و جامعه دارم...گرچه...حالم اصلا خوب نیست.
______________________________________________________________
*: از ٩ نفر انسانی ۶ نفر رو انداختن بیرون گفتن برید مریضین! اون ٣ نفرم گفتن برید شنبه بیاین. لپ کلوم به مدت یک هفته دارم تو خونه می خورم و می خوابم! بفرمایین ویرووس! تو مدرسه جواب می ده ها!
*: بابا گوریو تمام شد. آینه زار سید مهدی شجاعی را هم خواندم. مخ است این استاد! فوق العاده بود. ناصر ارمنی را دارم می خوانم...خیلی زیباست.
*: میکس، بانو و کلی فیلم باحال دیگه تو ویدئو دیدم. بیشتر از همه شون میکس مهرجویی را دوست داشتم. و...این شمس العماره. جدا فوق العاده است و مسائل واقعی حوزه روانشناسی ایران رو بررسی می کنه.
*: دیگه حالم داره از سیاست بهم می خوره...کاملا...
یا حسین...
بسم الله الرحمن الرحیم
می خوانیم: در کشورهای جهان سوم تورم بالا وجود دارد. در بقیه کشور ها اگر تورم بالای ٣ درصد باشد رئیس جمهور را عوض می کنند!
می شنویم: تورم شده ١١ درصد!
می فکریم: یعنی توی این ٣٠ سال که ما تحریم بودیم، یک انسان با وجهه انسانیت پیدا نشد که عین آدم برود به این کشورهای زبان نافهم غربی توضیح واضحات بدهد؟ یعنی این ایران مادر مرده ارزش توسری خوردن دارد؟
می خوانیم: رئیس جمهور نماینده شان و منزلت کشور خودش است!
می شنویم: بی(...)(...)دزد(...). (...)و اونقدر(...)!!!!!( ازبیانات گهر بار چمهور شجاع!)
موسیقی از دید ایشون- مطرب بازی!( روزنامه کیهان- بعد از انتخابات)
حافظ از دید ایشون-اِلا یا اُیُهِل ساقی= حافظ در این بیت به بسیجیان و برادران گمنام اشاره دارد که جام شهادت را پخش کنند.
معماری ایران از دید ایشون-؟
نقش استقلال زن در دیدگاه ایشون-؟
خوش پوشی از دید ایشون- کاپشن سفید که آبروی مسلمانان و به ویژه شیعیان را در کل دنیا ببرد
شعر معاصر ایران از دید ایشون-؟
آخرین کتابی که ایشون خوندن-؟
آخرین فیلمی که ایشون دیدن-؟
تاریخ و گذشته ایران باستان چه جایگاهی براشون داره-؟
گفتگو در فرهنگ ایشون-؟(فقط در زمینه تهمت زدن و جواب دادن سوال با سوال تبحر خاصی دارن بیشتر با اعضای بدنشون جواب سوالها رو می دن)
واژه ای به نام تربیت در مخیله ایشون-؟
می فکریم: وای به حالمان که نماینده امان این است! پس ما چی ایم؟!
می خوانیم: در اسلام حق زن از مرد بالاتر است.
می شنویم: یکی از وزرای پیشنهادی زن خواستار اجباری شدن چادر در سطح جامعه شده!...57 رشته مخصوص آقایان شد!...مرخصی زایمان به 3 ماه کاهش می یابد...!
می فکریم: اصولا حقوق در یک جامعه اسلامی همیشه اینگونه بالا می رود پایین!
می خوانیم: تن ندادن ایران به خواست کشور های غربی و سیاست های دینی و اعتقادی ایران، همواره موجب این شده است که از طرف دیگر کشور های قدرتمند جهان مورد تحریم قرار گیرد.
می شنویم: پرتقال های اسرائیلی...! شلوار های چینی...! رایزنی وزیر علوم ایران با وزیر علوم اسرائیل...!تصمیم خرید سوخت هسته ای از امریکا...!...( اینجاست که باید گفت بگم بگم؟!)
می فکریم: من برای مردم گفتم...نه برای خودمان.( حوصله ندارم حکایت ملا نصر الدین رو تعریف کنم)
می خوانیم : رهبر فقیه، همواره و در تمام مسائل، جهت مردم را می گیرد.
می شنویم: - دولت نهم کار های عقب افتاده ای دارد( سفر به کردستان)
- نظر من به نظر (...) نزدیک تر است!( 29 خرداد)
- همون دولتی که در مورد این مسئله کوتاه اومده( یعنی به جای دعوا و چک و لقد صحبت کرده)باید قاطع و عمل کنه( یعنی بدون اجازه آژانس کارخونه غنی سازس اوانیوم بزنه!).( سال 84)
- و...
می فکریم: ...!( سوت!)
و من هنوز در عجبم! اگه قانون اساسی اینه که داره اجرا می شه، پس اینا چیه که تو کتابای ما نوشتن؟ اگه اونه که تو کتابای ما نوشتن ،پس چرا اجرا نمی شه؟ چرا مملکت ما با توجه به لیاقت هایی که داره هنوزم که هنوزه باید تو صف جهان سوم ها بایسته؟ آیا شان و منزلت ومرتبه مملکت ما اینه؟ راست می گفت خـــــــــــــــــــــــــآتمی بیچاره! حرفای ادمای بزرگ رو بعد از مدتها بهش می رسیم!
فی الحال اون چیزی که مهمه اینه که تو مملکت ما، هرچی که اجرا می شه، هرچی هم که اسمش باشه، قانون نیست!
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
*: در جواب اونایی که پرسیدن و اسه چی پاشدی از مفید رفتی امام صادق. در عرض 3 هفته این همه چیز خوب یاد گرفتم!
*: دیشب داشتم فیلم بانوی اردیبهشت رو می دیدم. راجع به حقوق زنان بود . یه جاش فائزه هاشمی صحبت می کرد.می گفت اشکال فعلی جامعه ما اینه که قانون داریم، اما اجراش نمی کنیم! یه جاشم گیر داد چرا ما قاضی زن نداریم و اینا! این فیلم مال 76 بود! به عنوان یک زن ، برای امثال اون بیشتر از زنان حامی دولت ارزش قائلم چرا که جایگاه والای زن رو می شناسن و چه بسا بیشترشون مثل رهنـــــــورد شیر زن هم باشن. نه مثل وزرای دولت دهم که نا زنن، نه شیر زن.
*: طاقت بیار رفیق...ما هر دو بی کسیم
طاقت بیار رفیق...داریم می رسیم...چیزی نمونده از مسیر...
یا حسین...
سکانس اول: حاجی کتاب اخلاق ناصری را به دختر که مسیحی که کلی آرایش و... دارد و چشمان حاجی را بد گرفته است(!) هدیه می دهد. دختر کتاب را می گیرد . سفر بعدی که گروه به لبنان می رود ، دختر روسری سر کرده . دختر شیفته حافظ و سعدی و مولانا و جامی و نظامی و...کلا فرهنگ ایران است و دانشگاه هم زبان فارسی می خواند. جلوی دوربین رحمان- دوست حاجی- غزلی می خواند. رحمان در ایران طاقت نمی آورد. با حاجی بر می گردند. اما دختر را دیگر در جایگاه مترجم نمی بینند به جای او یک مرد آمده .
رحمان اتفاقی دختر را در نماز جمعه می بیند( این هم از فواید نماز جمعه مختلط!). دختر آنقدر شیفته دین رحمان شده که به آن روی آورده...

سکانس دوم:دختر که نامش را آمنه گذاشته، با رحمان ازدواج می کند و به ایران باز می گردد. روزی در خانه رحمان سفره ای برپاست. همه در این مجلس در حال غیبتند! دختر قرآن را باز می کند و داد می زند : خانم ها! این همه غذای خوب! چرا گوشت برادر مرده می خورید؟ و برایشان آیه می خواند. آشنایان فکرمی کنند که او به آنها توهین کرده!
دختر برای اهل خانه غذای لبنانی می پزد که با آنها آشتی کند، اما هیچ کدام غیر از همسرش از آن نمی خورند. دختر کتابش را باز می کند و می خواند: اگر دو مسلمان برای 3 روز با هم قهر باشند از اسلام خارج شده اند. خاله رحمان می گوید: لازم نیست بخوانی!!!! خودم عربی اش را حفظم!
و...(بروید خودتان فیلم را ببینید تا بفهمید چه ها که نمی شود!)

سکانس سوم: دختر باردار می شود. اما دکتر ها می گویند بیماری گرفته و احتمال دارد جنین از بین برود . این سخن همان و داد و بی داد خانواده همسرش همان! و تصمیم می گیرند برای رحمان زن بگیرند!
دختر می رود جنوب کشورش...جنوب لبنان! و به بچه های آنجا قرآن یاد می دهد . بچه اش را نگه می دارد... و اهل خانواده تازه می فهمند چه کسی را از دست داده اند! کسی که هر روز برای نماز صبح بیدارشان می کرد...و آنها تازه می فهمند...

*************************************************
*: با دیدن این فیلم تازه فهمیدم دور از این مرز...اسلام چقدر زیباست!
*: این روزا هوس سینما کردی اول برو کتاب قانون ، بعد برو تردید، بعدش هم بی پولی! به این نتیجه رسیدم توی این مملکت فیلم هایی که جایزه می گیرن قابل دیدنن و فیلم هایی مثل کتاب قانون که 3 سال توقیف بوده، محشرن!( البته این فقط یه نظریه است!)
*: ما بالاخره نفهمیدم محصلیم یا مفسر فیلم! دانش آموزی شغله یا نه! اگه شغله ما چرا اینقدر بی کاریم، اگه شغل نیست پس ما واسه چس کار نداریم؟
*: بی پولی رو وقتی تو سن من حس می کنی که پول نداشته باشی بری ترم بعد انجمن خوش نویسان ثبت نام کنی!
یا حسین!
گاهی اونقدر حالت بده که احساس می کنی هیچ چیز نمی تونه حالت رو بهتر کنه. حتی یه جمله قشنگ تو یه کتاب یا یه آهنگ تو یه آلبوم یا حتی یه آیه از تو یه سوره... یا شایدم یه فیلم... . حالا فکر کن این بد بودن حال با مدرسه رفتن هم زمان شه و تو مجبور باشی که توی مدرسه جدید درس بخونب و خودت رو هم ثابت کنی. گاهی ممکنه برای اولین بار از تصمیمت پشیمون بشی. گاهی ممکنه آرزوی مرگ کنی. و از دنیا خسته شی. مدام زیر لب بخونی " خسته ام از دنیا...از این دورنگی ها..." بعد یهو یه شب که فرداش کار خاصی نداری ، بلند شی بری سینما و یه فیلم خوب ببینی. یه فیلمی که خوشت بیاد. یه فیلمی که همونی باشه که می تونه حتی برای ٣-۴ روز حال تو رو بهتر کنه. اسمش " تردید"ه و خیلی عامه پسند نیست و خیلی ها دوسش ندارن. اما من اینقدر دوسش دارم که احساس می کنم ٢٠٠ بار دیگه ام می تونم ببینمش. اینجاست که احساس می کنی اشتباه کردی. چون تو الآن دوباره نمی تونی بپیچونی و بری سینما. مامان بابا که دیشب بردنت و مرضیه هم که با شورش قبلا رفته. دوستای امام صادقیت هم که...(!) اینجاست که یاد خیابون شریعتی می افتی. یاد مشعر که در در ساختمون ورودیش یه پرچم سبز زده بودین(که حتی بعد انتخاات هم بود)همونجایی که با عمله ها تو یه ساعت کار می کردین. شما آینده رو می ساختین و اونا هم مدرسه رو. همونجایی که حتی تا مدیرش سبز بود و آزادی بیان بود و هر حرفی از همه جا و همه کس می تونستین بزنین. همونجایی که در برابر دو تا احمقی نژادی فحش می شنیدین و می گفتین" زنده باد مخالف من!"( همونجایی که یه ساختمون نیمه کاره بالاش ستاد موسیو بود و ظهرا بعد امتحان به جای درس خوندن می رفتین دستبندای سبز رو مهر می زدید!...ستادی که حتی پله هم نداشت! و دو تا ساختمون ۶ طبقه تجاری دور و برش ستاد پر از خالی بعضیا!) همونجایی که هرچقدر معلم دینی اش علمش در حد جلبک بود ولی دوستات در دهنت رو نمی بستن که اگه یه حرف مخالف عقیده این آدمای متحجر بزنی فرت می شی! همونجایی که اگر الآن توش بودی با مهدیه می رفتین ٢٠٠ متر بالاتر و شاید حتی برای سومین بار تردیدو می دیدید و کیف می کردید! این جور مواقعه که فکر می کنی شاید...اشتباه کرده باشی! بگذریم. تردید یه هملت به تمام معناست. با اینکه کل داستان هملت رو فهمیدم اما هوس کردم که کتابش رو بخونم...و با اینکه اصولا از بهرام رادان خوشم نمی یاد اما عاشق سرگشتگی ها و گیج زدن ها ودر عین تابع احساسات بودن اما عاقلانه تصمیم گرفتن سیاوشم...اگه اوج باز گلزار بوتیکه، اوج بازی شهاب حسینی سوپر استار یا مدار صفر درجه است، اوج بازی رادان هم تردیده . آخر دیالوگ و آخر فیلم نامه است. عاشق اونجاها که گیج می زنه و زندگی خودش رو هملت می بینه! وقتی که توی زندگی با یه اتفاق مواجه می شه و مثل نسل من دور خودش نمی چرخه. عاشق این ژانر فیلم شدم. فیلم هایی مثل کنعان یا درباره الی و تردید. یا ژانر کتابی مثل من او، ارمی، چراغ ها رامن خاموش می کنم، روی ماه خداوند راببوس، لبخند مسیح و... که از روابط بین آدمها حرف می زنن و ما اَن! خود مااَن! داستان و قصه تعریف نمی کنن. درسته ...سر و ته نداره اما حرف داره. و من فکر می کنم ای کاش موسیو وقت کنه و این روزا این فیلمو ببینه!!!! و بفهمه...چند تا اتفاق کنار هم دیگه اتفاق نیستن. یه سری عددن که خدا به تو می ده تا جای گذاری کنی. اگر مثل سیاوش باهوش باشی می تونی راهی که قبلا رفته شده رو پا به پای پاهایی که دارن می رن تکرار کنی و آخرش بازی رو به نفع خودت عوض کنی. دقیقا در لحظه مرگ هملت. فقط اگه کمی با هوش باشی... ______________________________________ *: نزاریم هملت بمیره...نزارید... *: پرشین بلاگ یه خورده ...بله! این پست قبلیه رو زدم هفتم که امروزه بیاد، مشنگ بر داشته بالاش زده هفتم، بعد پنجم منتشر کرده! بهر حال...تولد میر مون مبارک باشه! دیر شده سوپر من نسل من! ۶٨ سالت شدا!

بسم الله
١- خراب می شویم دانشگاه تهران. دانشکده فنی! افطاری فارغ التحصیلان. از زمان ورود مادر به این دانشگاه ٣١ سالی می گذرد. از روز هایی که عکس امام و اعلامیه هایش را زیر مانتویش می زده و در زیر خاک باغچه ها پنهان می کرده تا دوستانش بر دارند (البته خودمانیم یه بار بیشتر این کار را نکرده!). مادر می گوید ١٠ سال عمر ناقابل را در این دانشگاه قدم زدم...( مادر دکتری مهندسی شیمی دارد) می رویم و با دوست های مادر می نشینیم. انقلابیون و دانشجویان خط امامی که حالا به شوخی، همدیگر را " منافق" و " اغتشاشگر" می خوانند.کسی بین مرد ها می گوید: عزیزانِ خس و خاشاک باید تا ١٠ خالی کنیم. همه می خندیم.
دوست مادرم می گوید: الآن همه را با هم می برند اوین!
می گویم: برای این جمع یک یاحسین.میــــــــــــــــــــــر حسین کم است!
می گوید : باز اوین بهتر از کهریزک است! توی اوین نمی زنند.
می گویند: حتی حجاریان و بقیه را که می خواستند اعراف بگیرند می بردند بیرون از اوین! ( ومن می خندم به این همه اطلاعات دقیق!...نمی دانم چرا...تو بگذار به حساب.)
می گوید: ای کاش جوانهای مردم را فقط بزنند یا زندانی کنند!( ومن الآن منظورش را می فهمم)
می بینم از دور...می گویم: مامان دوستت!
می گوید : آره ...الهه!( و من تازه می فهمم الهه کیست...همسر میـــــــــــــــــردامادی!)
از دور نگاهش می کنم. سرش پایین است. یک دم سرش را بلا مب آورد و زل می زند توی چشمم. این جور مواقع اصولا سرم را پایین می اندازم.اما این بار بر خلاف همیشه سرم را بالا می گیرم و نگاهش می کنم. لبخند می زند.
از آن لبخند هایی که تنها در چهره زندانیان سیاسی این دوران پیدا می شود!

----گریه ام می گیرد----
٢- پلاس شده ایم افطاری دبیرستان روشنگر. مرضیه فارغ التحصیل این جاست! می ریم با دوستان مرضیه غذا می کشیم و بر می گردیم. کنار دختری می نشینم که یک تونیک صورتی و یک روسری نخی خوشگل سرش است. دوستش که روبروی من نشسته می پرسد وبلاگت را آپ می کنی؟ نمی شنوم دختر چه می گوید. غرق حرف زدن با دوستان مرضیه ام. دوست دختر در میان حرفهایش به شوخی می گوید بشین خونه دیگه! هی پامی شین می رین مملکت رو به هم می ریزین! و چشمک و لبخندی توامش می کند. مرضی که بلند می شود تازه دخرت کنار من را می بیند.
می گوید:e...سمیه تو حیدلوِ ها! و به طرف من بر می گردد.
در حالی که ازتعجب دارد دوتا شاخ بالای سرم سبزمی شود: می گویم کی این خانومه؟
می گوید : آره.
و من با تعجب به او تنها 3 سال از خواهر 28 ساله من بزرگتر است نگاه می کنم...
مرضی می گوید: آزادیت مبارک!
با لبخند و رویی خیلی گشاده می گوید: خیلی ممنون! مرسی...
و از آن لبخند هایی که تنها در چهره زندانیان سیاسی این دوران پیدا می شود!
.jpg)
(توی این عکس چادر سرش نیست...لطفا منتشر نکنید)
3- صدای " یا حسین ، میــــــــــــــــر حسین"،" الله اکبر" و " چه ایران چه غزه، کشتار مردم بسه" هایشان گوشم را کر کرده. دستانم را گوشم می گذارم. 4-3 کوچه با ما فاصله دارند اما شیشه های خیابان از صدیشان می لرزد. سرم را بالا می گیرم. ساق دستم را بالا می کشم و روبان سبز رویش را محکم تر می کنم. فعلا اقدام برای استتار لازم نیست. روسری که روی شال سبزم سر کرده ام را در نمی اورم. از یک خیابانی که نامش را نمی دانم به سمت انقلاب. نه اشکی می آید و نه دستهایم می لرزند. به سمت صدا حرکت می کنم که پدر دستم را می کشد(
).پسر خاله ام می خندد. زیر انداز بر می دارم که نمازم را فرادا بخوانم. جلو می رویم. جلو می رویم. جلو می رویم. سبز ها می ایند و می آیند. گاهی ایول می گویند، گاهی هم ما شا الله! پ.ستر موسوی در کیفم است. من و پسر خاله نا خود آگاه به سمت صدا حرکت می کنیم. با شال سبزم رو ی صورتم را می پوشانم. بیشتر شان مثل خودم چادری اند. عده ای با شال و بقیه با مقنعه. می گویند " الله اکبر" یک عده جان بر کف که عکس مولا شان در دستشان، روبرویشان ایستاده اند( که به زور 20 نفر می شوند) به خودشان می گیرند!" مزدور امریکا(!) گمشو از کشور ما!"می گویند" مرگ بر دیکتاتور" می شنوند" مرگ بر منافق". سبزها فریاد می زنند" مرگ بر منافق!"...دو دور خوردند توی دیوار! اما خوب سیب زمینی گرفته اند که وجدان بفروشند دیگر" مرگ بر اسرائیل" سبزها باز هم با تبعیت از آنها می گویند" مرگ بر اسرائیل!"!!!دیگر قاتی کرده اند! مدام پشت سر هم جیغ می زنند" مرگ بر منافق... مرگ بر منافق...مرگ بر منافق...!!!!
بی توجه به آنها 3 بار الله اکبر و یک بار یاحسین،میـــــــــــــــــر حسین می گوییم و شعار ها دوباره شروع می شود:" چه غزه چه ایران، آزادی اسیران" " ایرانی می میرد، ذلت نمی پذیرد""مرگ بر دولت اسرائیلی"" مرگ بر دروغگوی منافق"( اصل نفاق از دورغ است- ویل دورانت)
پدر زنگ می زند و مجبور می شویم ترکشان کنیم.موفع بر گشت از میان آن 20 نفر که دیگر عین ضبط هی برای خودشان می گویند مرگ بر منافق مرگ بر منافق ردمی شویم.
پسر خاله می پرسد: منافق کیست؟
جوان چفیه به دوش و عکس امام در آغوش می گوید: اینها!
پسر خاله می پرسد: اینها هموطنان تو نیستند؟
می گویم :یعنی راضی ای اینا بمیرند؟(حیفم می آید که از بی شرمی اش الله اکبر ننویسم...الله اکبر!)
می گوید:اینا منافقن. باید از روی زمین پاک شن. مگه علی 4000 هموطنش رو نکشت؟
می پرسم: از کجا می دانی که تو منافق نیستی؟
می گوید: بدبخت! من با آقام! می دونی ولایت یعنی چی ؟( و سه پشت سر هم تکرار کرد می دونی؟...نمردیم و فهمیدیم!)
می گویم: مگه آقا خداست؟ مگه امامه؟ مگه تو خدایی که قضاوت می کنی؟ زیر لب می گویم: آقا خلیفه است...( صدایش را بالا برد که بالا بردم)
می گوید: خفه شو پدر سگ منافق!...کثافت مزدور...! اصلا همه تان را باید اعدام کنند. شما ننگ تشیعید...ننگ اسلامید... دوستش دستش را طرف من دراز می کند و ... ... ... چادرم را از سرم می کشد! به همین راحتی!
گریه ام می گیرد.اشکم روی شال رو صورتم می افتند. بر می گردم...او دارد با دوستش می خندند...نه...قه قهه می زند!
از آن قه قهه هایی که تنها در چهره ی ...

زیر لب می گویم: با مدعی نگویید اسرار عشق و مستی/ تا بی خبر بمیرد از رنج خود پرستی...
( نمی دانم چرا ما در این تجمع ملیونی از آن شعار هایی که صدا و سیما می گفت نشنیدیم )
_________________________________________________________________
*: دختر چادری پرسید جند سالته؟ گفتم 15. گفت: آخی...تو نیا! حیفی. گفتم ندا حیف نبود؟
*: وسط جمعیت گفتم نقاره ای که رهبـــــــــــــــر و جناب جمهور شجاع(!) کوک کردند ، 4 سال دیگه صداش در میاد. سربازای میــــــــــر تو گهوارن. پسر کناریم بر گشت گفت نه بابا خواهر( این خواهر گفتن با اون تیپ اونقدر خنده دار بود که نزدیک بود وسط گریه بزنم زیر خنده!) 4 ماهم طول نمی کشه!
ایوالله امید!خداییش معدن انرژی مثبتن!
*: چادر رو بعد اومدن میـــر سر می کردم...مثل خیلی ها که بعد اومدن میـــــــــر نماز می خونن و روزه می گیرن...اما الآن فهمیدم اگه میر هم تو راه خدا نباشه، بردن اسمش درست نیست. اگه آدم بخواد تو راه خدا باشه باید همه کاراش برای رضای خدا باشه. حالا، بعد سه ماه، این چادر روی سرم فقط مال خداست...مال خدا...
*: بعد از یه سال دوری، دارم بر می گردم به مکتب صادق! زیر چتر حاج آقا مهدوی کنی! از این به بعد حواست باشد. حاج نرگولِ امام صادقی!
*: غیر از مقلدای رهبـــــر و حاج آقا سیستانی، عید فطر بقیه ایران مبارک! راستی نماز عید فطر رو دیدید؟ من اصلا فکر نمی کردم مقلدای رهبــــــــــر و سیستانی اینقدر کم باشن! همیشه فکر می کردم حداقل 2-3 ملیون هستن! گناه روزه مام باشه پای رهبــر امیداورام با همین یه دونه نره بهشت!
*: و شروع می شود مدارس...و این بار بعد از بسم الله ، برای شروع همه می گوییم " یاحسین..." خداحافظ رمضان، سلام مهر! تو برای من چه حالی داری؟
خداوندا! به حق عیدت کمک کن " صم بکم عمی فهم لا یرجعون " در ایران نباشد. کمک کن همه یک رنگ شیم. نه رنگی که دوستش داری، و نه رنگی که از آن بیزاری...میانه را به ما عطا کن. نه خوب خوب، نه بد بد .
آمین.( اللهم صل علی محمد و آل محمد)
دارم به این فکر می کنم که چند تا از پست هایی که توی این و بلاگ زده ام برای خودم بوده است؟ چند تایش برای مردم بوده ؟ و چند تایش برای خدا؟؟؟؟
امشب که شب قدر است و من آماده رفتن به سخنرانی دو فقیه آزاده که حداقلش می دانم با دروغ و ریا نیستند، یک خورده بیا به کار خودت برس حاجی زورکی( اصلا هم به روی خودت نیاور که خدا...) . نرگول جان گلم! امشب امام می خواهد نامه ات را امضا کند و تو هی اشک بریزی و یگویی ترو خدا ببخشید غلط کردم! بار آخرم است! و باز بروی برای انجام بار آخر هایی دیگر در سال دیگر! نمی دانم ...بگو چی صدات کنم نرگول؟ که هرچه لقب گویند به تو کم است.
گوشه ای از این نامه سمتی است که برای خودت از سال ٨۵ انتخاب کردی. سمت وبلاگ نویس(فکرش را بکن! اگر به من بگویند وبلاگ نویس پس...هه!). سمت اینکه گوشه ای از این فضا را حتی اگر کسی هم نخواند با اراجیف خود پر کرده ای. اعتقاداتت را نوشته ای و این اواخر هم که نسشته ای در مقام خدا و خبر مرگت قضاوت می فرمایی! خودمانیم. اصلا همین ٣ ماه اخیر و حمایت هایت(آخر جوجه تو را چه به سیا.سـ.ت؟). اسمش را هم گذاشتی امر به معروف و نهی از منکر! آخر بزمجه! این همه فقیه دارند زور می زنند که حق را از با طل تشخیص دهند که تا الآن هم ۴ نفرشان بیشتر سمت شما ها نیامده اند(بماند که یک نفرشان هم سمت آنها نرفته اند!)آن وقت توی به قول مرضان یک و جب می خواهی معروف را از منکر تشخیص دهی! آفرین نرگول! بی خود نیست بهت می گویند شوتی!مدرکت را کجا گرفتی؟با رهبــــــــــــــــر فقی ه؟!!
در این وبلاگ هرچه خواستی داد زدی و کسی نشنید...اگر ٣/١ اش را به خدا گفته بودی...(خاک بر سرت) نرگول جان! بیا و یک امشب را با خودت صادق باش...بیا عین بچه آدم برو از تمام آنهایی که با این چرند هایت چشمانشان را آزردی...(معذرت بخواه؟؟؟!)
قاتی کرده ام...از اینکه در مقام قضاوت نشسته ام قاتی کرده ام...هی از خودم می پرسم که پس دوران علی ، دوران حسن، دوران حسین چگونه مردم راه درست را از غلط تشخیص می دادند؟ چگونه می فهمیدند که حق با حسین است یا با یزید؟ خیلی ها را - از جمله خودم- به خاطر دارم که وقتی از شان می پرسی آن موقع بودی طرف کی را می گرفتی؟ بدون فکر می گفتند معلوم است ! حسین! مظلوم...اما حال...نه! نه! نرگول جان ! تو لیاقت یاری سبط پیامبر را...آل محمد را نداری! بیخود زور نزن! همین که گاهی به شک می افتی نکند راهی که می روم ، حرفی که می زنم اشتباه باشد...در دین جای شک نیست...قبول کن نرگول! تو لیاقت کنار فرزند حسین قدم برداشتن را نداری. بشین یک گوشه و ناله کن، صدای امثال تو به هیچ جا نمی رسد! حتی به ناکجا...
این روزها بهترین وقت است که بنشینی و لحظه ای فکر کنی کدام طرفی ای؟...
راستی...تو کدام طرفی ای؟

==================================================
*: دست بزنید به افتخار این د..ولت خدمت گذار! مراسم احیای امجد و فاطمی نیا را در روشنگر تعطیل کردند! رفتیم و خوردیم در دیوار!
*: خب...۴ شنبه که پسر بهشتی را دستگیر کردید. امروز می شود جمعه. من می گویم بروید زهرا اشراقی-نوه امام- و همسرش را- سید رضا خات.می- دستگیر کنید. فردایش روز مبارکی است و جان می دهد برای دستگیری سید حسن خودمان. چرا که دستش با منافقین در یک کاسه است و به دلیل نیامدن یک منافق به اسم خات.می مراسم احیا را تعطیل کرده. ١ شنبه بروید کروبی را شوت کنید. ٢ شنبه یک سر تشریف ببرید قم، حدود ۴-۵ تا مرجع تقلید اغتشاش گر داریم آنها را بکنید تو تور و ببرید. می رسیم به ٣ شنبه. نوبتی هم که باشد نوبت خورده ریز هاست. مثله خات.می و فاطمه کرو.بی و مهدی هاش.می و زهرا رهنورد. و...روز اصل کاری که ۴ شنبه است و نوبت دستگیر کردن میر... . اصلا چه دستگیری؟ همانجا بکشید این سر دسته خوارج را! ۵ شنبه یک مشکل اساسی پیدا می کنید و دلیلش به همان خوارجی بر می گردد که جناب ارضی گفته بودند. ازآنجا که هم بر اساس بگیر ببند های در کمال رافت اسلامی تا دستشویی زندان های زیرزمینی هم پر است، هم کشتن خوارج واجب است، دیروز همان خوارج ریختند خیابان ها و اغتشاش کردند. و امروز نمی دانید چرا یکدفعه جمعیت ایران شده ٣٠ ملیون!!!! اینها که خس و خاشاک بودند، ١٣ ملیون بودند... خلاصه با عرض معذرت امروز دارید خاک بر سر می کنید که چه به مردم بگویید. البته بماند که آن دنیا همچین ماهواره اش کمی نویز دارد و شهدا_ همان مردم دیروز را می گویم_ صدایتان را خوب نمی شنوند! و می رسد جمعه ننگین! که می روید سران اختشاش را از مصونیت رها کنید...ولی!!!!ایشان شما را دو دور می پیچانند و از دار دنیا رها می کنند! دیدید! آخرش نشد...می گویم، روحتان شاد!
دینداری رئی .س جمه.ور ما آن را بس که برای ذره ای مشروع خواندن دو..لتش، بی ترس و وهم از خدا، یک کمونی.ست را بر سر بهترین خاک این ملک، مزار مظلوم علی بن موسی، می برد!
امروز کودکی متولد شد
لطفا برای عاقبت بخیریش دعا کنید.
و دعا کنید از این روزها چیزی به یاد نیاورد
نامش علی است!
به حرمت علی زمانه برای سربازان در گهواره دعا کنیم
دارم به این فکر می کنم که جواب اشکهای مرا چه کسی می دهد؟ چند شب است که وب گردی می کنم و می خوانم نوشته های دیگران را...دارم به این فکر می کنم که چه شد که گریه ام گرفت. که با گریه خوابیدم؟ چه شد آنقدر گریه کردم تا بالشتم خیس خیس از آب شد؟
١- فکر کنم از خواندن ١ یا دو وبلاگ حامیان احمدی نژاد بود...سرم درد گرفت. از اینکه مارا، هموطنانشان را "اغتشاشگر و منافق" می خواندند. مگر ما تا حالا به آنها تو هینی کرده ایم؟ هرچه گفته ایم به رئیسشان گفته ایم. مگر چه بدی در حقشان کرده ایم که ما را اینونه در آماج حمله های ناجوانمردانه خود قرار می دهند؟ (آخی...میر!) . به این فکر می کنم که جواب اشکهای مرا که می دهد؟ میر حسین...(آخی...میر)؟؟؟ .
٢- از هنگام لبیک گفتن به معشوق، چندی بود در فکر این بودم که این کینه سنیان از شیعیان، از کجا نشعت می گیرد؟ دیشب با سیر و ناخنکی به کتابخانه مادر و پدر، و چند خطی از نوشته های مطهری خواندن، فهم هایم زیاد شد! بعد از رحلت پیامبر، ابوبکر و عمر و عثمان خلافت را بدست می گیرند. در حالی که همه می دانیم که کجا و چطور ٣ بار دست علی به عنوان ولی بلند شد. آنها می آیند و علی دم نمی زند. چون مردم اهل کوفه ساکن عربستان آن زمان ، علی را می خواهند، اما جرئت داد ندارند. آن سه می دانند که می بازند چون علی خوبست. چون مردم خوبی های علی را می بینند و بالاخره صدایشان در می آید. پس شروع می کنند به تهمت زدن به علی. علی هم که رسانه ندارد! آنقدر ندارد که و قتی در محراب مسجد شهیدش می کنند می گویند مگر علی نماز هم می خواند! مصیبت از این بد تر شنیده بودی؟ علی را...پسر عم پیامبر را... شوهر فاطمه را...و امصیبتا!
چه زهری را به مانند نوش به مردم خورانده بودند؟ نه تو بودی آن زمان نه من . از کجا می دانی که علی را منافق و اغتشاشگر ! نمی خواندند؟ از کجا می دانی که زهرا را...لا اله الا الله! مردم ایران در این روزها شده اند مثله شیعه و سنی! اگر دست به دست هم ندهیم، به جایی می رسیم که اختلافمان سالهایش به بادها سپرده شود و چون صدای مردم به فراموشی. ای کاش رهبر می فهمید...ای کاش ما می فهمیدیم. آن هاشمی...هاشمی خدا بگویم چه کارت نکند...کجایی؟
٣- دلم فقط یک باد می خواهد و یک قطره باران...
دلم می خواهد رویم را به آسمان بلند کنم و با تک تک ستاره هاحرف بزنم.
دلم می خواهد قرآن را درشبهای رمضان بگیرم دستم و های های گریه کنم. برای غریبی خودم در رمضان خدایم. نه برای غریبی میرم در جهان خدایش.
دلم می خواهد در قنوت نماز ها بغضم بشکند...
دلم زندگی می خواهد. بلند شدن و سحری خوردن نه بیدار بودن و با اذان و گریه خوابیدن را.
دلم زندگی می خواهد. با لذت سیبی گاز زدن و قدم زدن در بلندای شبانه خیابان های شیان و پارک جنگلی را.
دلم می خواهد آدم حسابم کنند. اگر دروغی هم می خواهند بگویند با
می خواهد دلم را بفروشم! به دروغی! به ریایی...دلی که اینقدر چیز می خواهد.
"چیــــــــــــــــــــــــــــــــــــز" می خواهد خدایا چیز می خواهد!
دلم نمی خواهد که بخواهد مرگ را...
دلم نمی خواهد که بخواهد مرگ را...
دلم نمی خواهد که بخواهد مرگ را...
*: دیوانگی مرزی هم دارد؟
*: آه ای رمضان! رمضان! رمضان! تو چرا امسال بوی خون می دهی؟نه بوی هر ساله را؟
*: تکلیف چیست؟نشستن و نوشتن از درد؟ آمدیم و این درد تا ابدیت بود. تا ظهور. تا ظهور بادی بیاییم و قر بزنیم؟ برای همین است مرگ می خواهم. البته مرگی که خدا بخواهد. شهادت را در روز قدس. تنها راهپیمایی که مادر و پدر موافقت کرده اند در آن شرکت کنیم. روزی که شاید...آخرین دیدار میر باشد با ما...آخرین دیدار ما باشد با میر. روزی که معلوم نیست نقشه کشیده اند میر را همانجا شهید کنند، یا ببرند قصر و آنجا آنقدر بزنند که شهید شود، یا می برندش اوین. بعد هم لابد عکسش را کنار استخر و شیر موز بدست در قلم نیوز بزنند.
*: تصمیم گرفته ام در روز قدس عکس ابطهی را بدست بگیرم و عکس امام را به چادرم وصل کنم. که ثابت کنم راه خمینی و خامنه ای سالهاست که از هم جدا شده... سالهاست ...
*: آخی! لطیفی ام! باز هم که دل بردی!!!! بابا گوریو را دارم می خوانم. دیدم که دنیای سوفی خاطر آسوده می خواهد و فکر متمرکز. بمیری احمدی نژاد. چقدر برنامه ریزی کرده بودم که در این تابستان بخوانمش. سال تحصیلی لا مصب هم که شروع شد... واقعا نمی دانم به این حکومت چه بگویم! از دانشگاه ها می ترسند اما از مدارس نه! حمق سرتاسرش را به قول دختر عمه جان گرفته! ما آینده ایم...ما! اصولا از آینده می ترسند و با حال کنار می آیند. چه می گویم!...می فهمید که دیگر نامش احمدی نژاد نبود!
الهم فک کل اسیر به حق العسکری
الهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد بحقه!
الهم ارزقنا توفیق الشهاده به حق الحسین!!!!!
یا حسین.../ میر حسین
دارم م م ی ر م !
همه چیز قاطی شده. آن از مدرسه امام صادق که برای ما قر و قمیش می آید. این از مدرسه گند خودمان .خط لامصب من افتضاح شده. عبادت هایم قاطی پاتی شده.صاحبدلانم را در خانه پیدا نمی کنم. لباسهایی که از مکه خریدم روی زمین اتاقم پخش و پلاست. به سارا چند روز است که زنگ نزده ام. کتابخواندم درست و سط دنیای سوفی تعطیل شده.وبلاگم از هم پاشیده.کامپیوترم داغان شدده. این سیاست به قول خیلی ها بی پدر و مادر هم که...
چه زندگی زیبایی! همه چیز ، چیز است! دارم می ترکم. جای خیلی ها آنجا خالی بود. آنجایی که از لا ین های درجه 3-4 ردماان کردند، از ده انگشت دستمان پرینت گرفتند .، صد بار ازمان عکس گرفتند تا گذاشتند وارد کشورشان شویم . انجا که ایرانی ها را جدا کردند و نگذاشتند وارد روضه رضوان شوند تا 5 دقیقه یک ربع آخر. فکر کن در عرض یک ربع ، 2 ملیون زائر باید در روضه کوچک پیامبرشان نماز بخوانند. جایت خالی بود انجا که در بقیع را به روی ایرانیان شیعه بستند که نتوانند جگر گوشه هایشان را ملا قات کنند. جایت خالی بود آن شب که به سوی کعبه حرکت می کردیم. آن شب که احساس کردم آغوشش را باز کرده و می گوید:بنده بیچاره من! بفهم دیگر! سالهاست دارم به گوشت یاسین می خوانم نمی شنوی. بیا در آغوشم. آخه بنده ! کدام ارباب را سراغ داری که هنگام آمدن برده اش ، او را در بغل خویش جای دهد؟ د بیا بچه! جایت خالی بود آنجا که به جز سجده چیزی نمی دانستم. آن بود! همان قبله ای که همیشه به سویش نماز می خواندم. خود خودش. یک خانه کوچک...کوچک کوچک برای خدایی بزرگ...
جایت خالی بود وقتی که نمی گذاشتند ایرانی ها دامن خانه خدایشان را بگیرند و یک دل سیر گریه کنندو جایت خالی بود وقتی که نمی گذاشتند ایرانی ها روی پله ها بنشینند و یک دل سیر خانه خدایشان - خانه امیدشان- را نگاه کنند. جایت خالی بود وقتی از دیگر ملیت ها جدایمان می کردندو مثله پشه با هامان رفتار. جایت خالی بود و قتی موقع برگستن ٣ ساعت( دقیقا ٣ ساعت) معطلمان کردندو و پرواز را ٢ر ساعت تاخیر دادند. جایت خالی بود وقت یکه پدرمان را داشتند به جرم عوامل بودن می بردند زندان. جایت خالی بود وقتی ٣٠٠٠ بار گشتنمان. وقتی هرچه خواستند بهمان گفتند و وقتی انگار نه انگار که برادریم،که هم دینیم، که... خدا لعنتت کند احمدی نژاد!
خلا صه خالی بود! جای همه مسلمان ها!
جالبتر از آنکه یک دانه آنفولانزای خوکی مشاهده نشد! پرسیدیم از نماینده ولایت عزیز، گفتند خانم آنفولانزای a کجا بود؟ رابطه ایران با عربستان بد شده، نمی خواهند زائر بفرستند می گویند آنفولانزا! یکی هم پیدا نمی شود بگوید خب بگویید محموت لج کرده ، فکر کرده عربها هم موسیو و خاتمی هستند که فحش بدهد لبخند ژوکن بزنند! چرا به مردم دروغ می گوییید و می ترسانیدشان؟ چرا تاوان خیره سری یک سری انسان نافهم را باید مردم پس بدهند؟ شب روزی که آمدیم ، تلوزیون ایران گزارشی در مورد عربستان پخش کرده و هرچه از دهنش در آمد گفت! و ما تاوانش را پس دادسم. به جان و وقت! خدا لعنتت کند...فقط خدا...
*: داشتم یادداشت های قبل از انتخاباتم را می خواندم.یادداشتهایی که در آنها از دولت و حکومت ، احمقی نژاد و خامنه ای دفاع می کردم و از مردمی که خوبی های (!) اینها را نمی فهمند عصبانی بودم. خدایا شکرت! چقدر خوب راه مرا جدا کردی...شکرت!
*: مهدی جان! بیا و ببین که این آقا چون مسیحا از انسان مرده هم اعتراف می گیرد! چه برسد به کسی که حتی حرف هم نمی تواند بزند!
*: دیگر نمی بینم آن جوانهایی که به رهبری احمدی نژاد ، روزی 200 تومان می گرفتند تا ناموس این وطن را بزنند و آن جوانهایی که به رهبری موسوی جان می گذاشتند وسط تا از ناموس وطن دفاع کنند. تا آن دختر که آنها می زدند کتک نخورد...چه بر سر این شهر آمده؟؟؟؟
*:قالب را عوض کردم...چون می خواستم این آهنگ پخش شود و در آن قالب نمی شد...دوستش دارم...خیلی روحش شاد...خیلی.
*: کار فتحی را دیدم. خوب بود. کار لطیفی را هم می بینم...خیـــــــــــلی خوب است. اگر به سلحشور بر نخورد این300 ملیونی از 4 ملیاردی او خیلی قوی تر است. دنیای سوفی را هم شروع کردم! صلوات!
*: یک نفر پیدا نشد بگوید حاج خانوم، حجت قبول!
پس خودم به خودم می گویم: نرگول حاجی شوته شاطر، مموشی نوشا، خوش اومدی!
*: رمضان است و موقع قبولی دعا. سر افطار ، دعا برای آزادی کشورمان یادت نرود...
قلقلی و قلمبه هوی! پایه باشید دور هم یک دور قرآن را ختم کنیم. نفری ده جز تا آخر رمضان. ok؟
یا حسین/ میر حسین