...قاصدک بی خبر...
قاصدک ها خبر دار! دیگر هیچ خبری ارزش ندارد
×:سال جهاد اقتصادی داره با جهاد اکبر تموم می شه. با تشکر از دولت ولایت محور... یا شافی من استشفی... آدمی نیستم که سرم را بیاندازم پایین و بگویم وظیفه من درس خواندن است و جنگیدن در جبهه علمی. آدمی هم نیستم که به جای خواندن و نوشتن و انجام وظیفه 24 ساعت خیابانها را به هر بهانه ای متر کنم برای تظاهرات و جیغ زدن... کسی که روحیات مرا بشناسد(که الحمد لله هنوز از مادر زاده نشده)خوب می داند درس خواندن و رتبه آوردن در این نظام ...آموزشی برایم سخت تر از خوردن زهر هلاحل (خیلی ضایعه یه انسانی اینو غلط بنویسه نه؟!) است. این روزها بد خورده ام به دیوار.از من آدمی می خواهند که بنشیند در خانه! و درس بخواند! و توقع دارند روانی هم نشود...این روزها پر از بغضم.پر از یک جیغ لعنتی... شیطنت،بدو بدو کردن،سرکار گذاشتن،نوشتن،نقاشی کردن،ساز زدن و گوش دادن به ساز،خطاطی یا همان خط خطی کردن خودمان،خیال کردن و...همه ویژگی های دخترکی است که مجبور شده یک گوشه بنشیند...ودرس بخواند!خدایا...! و موسیقی هر روزه اش بشود آوای تکراری :درس نداری مگه تو...؟؟؟؟! دخترکی که هنوز در پی شوت بازی اش نمی داند توانایی ها و ویژگی هایش چیست و اصلا برای چه قدم نحسش را روی این کره خاکی گذاشته و وظیفه اش چیست؟ و آدمهای دور و ورش اصلا به خودشان زحمت نمی دهند لحظه ای به این فکر کنند که شاید دخترک هنوز ول معطل است در دنیا...و حتی اهل بیت هم دستش را نمی گیرند!(خودت بودی دست همچین آدم...رو می گرفتی؟) دخترک انگار نه انگار که صاحب دارد! که آقا دارد! این بچه درس نخوان تنبل اول باید خود لامصبش را پیدا کند در این همه سختی که یکهو می ریزی سرش! به فرضم هیچ کس نفهمد چرا کدام راه را انتخاب می کند... خدایا...بابت همه چی شکرت!!!! _______________________________________________________ ×:سربسته گفتم که یه نمه عقایدم شلکش عوض شده...می خواستم راجع به 9 دی بنویسم.مفصل! چون می دونستم به گوش رهبرم یه جورایی می رسه... تا عاشورای 88 دستبند سبزم دستم بود...اما تو عاشورا یه چیزایی دیدم که...نه!راهی که من می خواستم برم از توهین به حسین نمی گذشت...از دروغم نمی گذشت...از اون روز شک کردم... به همه چیز!به راهم...هدفم... دلیل اینکه دستبندمو روز عاشورا باز کردم 10% آدمایی بودن که معلوم بود چی کارن و اون روز چه ماموریتی دارن.درسته بیشترشون مردم و دانشجو بودن اما یه قطره نجاست همه آبو نجس می کنه... اما 9 دی ای که من دیدم...!!! بگو تظاهرات جلوی سفارت انگلستان...بگو سکوت در برابر تمام بی حرمتی های احمدی نژاد...اما نگو 9 دی...که 9 دی را خودم دیدم و شنیدم. این 9 دی همان 9 دی ای نیست که که به زبان می گفتند مرگ بر ضد ولایت فقیه و عکس تورا زیر پا له می کردند؟همان نیست که شعار مرگ بر 3 حسین صدام حسین بارک حسین میر حسین را می دادند؟ همان نیست که با اتوبوس آدم می آوردند از شهریار و ورامین و... نه!آنچه من دیدم بصیرت نبود! آنچه من شنیدم جز توهین و تهمت چیزی نبود.مطمئنم 90% آنهایی که داد می زدند نمی دانستند برای چه داد می زنند... و تو می گویی بصیرت بود! امروز برای تجدید میثاق(!) نیامدم...اشتباه یا درست...نمی دانم... خدایا این چه امتحان سختی است؟ چه کنم با دعوای عقل و دلم... اللهم الیک نشکو فقد نبینا و غیبه ولینا!!! ×:چقد فک زدم این دفه!خوبه کنکور دارم! اینقدر بدبخت شدم که دیگه حتی یادم نمی یاد تو طواف ازت چی خواستم... حیف اسم آدم که گذاشتی رو من! حیف خاک که حرومش کردی... می گن بسم الله الرحمن الرحیم هنرمند با همه آدما فرق داره. محرم داره میاد...من امسال دیگه نمی خوام لباس سبز بپوشم و توهم بزنم که باطن قرمزم قایم می شه. امسال همون لباس قرمزامو می پوشمو می رم می شینم تو سپاه یزید...درست سر جام... شاید صدام کردی: آهای براده! کثرت! اضافی! آینه دق! ما داریم می ریم...نمیای؟ تصمیمتو بگیر... می گن عشق عاشقو شبیه معشوق می کنه...ما شعورمون به جامعه جهانی و اصل مدینه فاضله ای که تو تو 10 روز و تهش تو یه ظهر به تصویر کشیدی نکشید و هر چی بیشتر پرسیدیم بیشتر گره خوردیم...آخه تو از یه زنجیری زنجیر شده به دنیا و ادماش چه توقعی داری؟ حداقل بزار امسال برای غربت حسینت گریه کنم...نه بیشتر...بزار گریه ی حرانه بکنم...شبونه ...تو سپاه یزید... اصلا من می نویسم اشک... خودت ترجمه اش کن... حله؟ ×:آینه ای که روبروی منی اگر جرئت داری مرا بازگو کن که بگویم به تو آنچه لیاقت من است... کاش همه چیز در آینه بازتاب می شد...که اگر می خواهی بزنی در گوش خودت نخورد به آینه بدبخت! صاف بخورد در گوش خودت... کله ای دارم مملو از دغدغه...پیچ در پیچ تر از گردنه حیران... و دلی که با رنگ روغن سیاه رویش اثر مینی مال خلق نموده ام... ×:خیلی هنرمندم نه؟! آخر این روزها پز می دهند به خلق اینگونه اثر ها. شعر هرچه بی معنی تر هنر مندانه تر! با اینکه خیلی بی غیرتم... با اینکه صد رحمت به مردم کوفه اما همین تیپی...همین قدر نفله...همین قدر له شده در حد گوشت کوبیده...همین قدر داغون...تریپ گلابی 18چرخ رد شده از روش... آمده ام بگویم هستم... نه اشتباه شد! آمده ام بگویم اجازه می دهی این نیمچه عزمم را بگذارم وسط- خیلی پررو ام نه؟ همه میگن!- شما هم مرحمت کنی علاوه بر آن ده قدم ده قدم دیگر برایم قرض بگیری بشوم یک صد هزارم آن همه آدمهای خوب که در رکاب شماست...بعد کمپلکس سعی و ضعف بدن و اینها را بگذارم وسط زور بزنم بیایم توی صف...شاید لاآقل دلتان به حالم بسوزد شمشیرت را بخواهی تیز کنی برای بریدن کله نفر بعدی، که تریپ همانی است که وقتی مولا دستش را به قصاص جرم برید با افتخار و به نشان تبرک برد خانه که به همسایه ها پز بدهد: دستم را همانی برید که پیامبر می گفت هر کس او را دوست بدارد مرا دوست خواهد داشت...، بسابیدش به قلب من که جنسش شده از آن سنگ خفن ها که این روزها می زنند کف خانه هایشان، موقع فروختن هم پول خون پدر خدابیامرزشان را می کشند روش که عمرا اگر سنگ کفش بشکند... شاید این قلب نافهم آن موقع کمی آرام شود...با دیدن همان اسم روی شمشیرتان که همه دنیا تویش خلاصه شده...همه همه اش! آقا جان...الو...خط می دهد هنوز؟ رخصت هست؟ بیام؟... ×: مازبار فلاحی پروانگی ________________________________________________________________ ×:حسین و علی ندارد...مهم کوفی نبودن است در جایی که هستی...هستی؟؟؟! مگر راه علی از حسین جداست؟اِ...کی جدا شد؟؟؟1450 سال بود که یکی بود! ×:بعد از دوسال جواب گرفتم...دست دست! به قول شادی صداش نمیاد! ×:نمی شود...همین تلگرافی نوشتن را هم از اقتصادم زدم نوشتم!نمی شود به خدا! اگر شد می آیم دوباره! ×:زندگی با چشمان بسته را ...چقدر دوست داشتم...زندگی ام بود...بخشی از زندگیم... ×: مردی در تبعید ابدی می خوانم...نادر ابراهیمی...صدرالمتاهلین...همین! ×:تهران شمال فلسفه قبول شدم و به عبارتی حقوق زنجان...به افتخارم! ×:قالب مشکی هر چقدر دوست داشتنی باشد به من یکی نمی سازد! خودمان را چسباندیم پس وبمان ما را ببینید حال کنید! دیگر حرفی نباشد...تا بعد...یا علی. بسم الله الرحمن الرحیم گفته بودم تنفر عجیبی دارم از این نوع زندگی کردن؟ من، یک کتاب جلویم، تست درس و بی خیال همه چیز شدن...و فاصله گرفتن و دور شدن از همه چیز. و فاصله گرفتن از تو...از همه خوبی هایی که مرا به تو وصل می کنند. چه فایده ناله این حرف ها وقتی در جامعه ای زندگی می کنم که برایشان پول آب و برق مهم تر است از ذره ای لبخند؟ یا باعث لبخند کسی شدن؟ ابنکه الآن چقدر دلم می خواست جاهای دیگری باشم. خیلی جاهای دیگری شاید در هنرستان موسیقی و زندگی کردن با تک تک نت ها... اما اینجایم . کاملا منفعل و به درد نخور و مجبور به تحصیل! بی خبر از اینکه استاد محمودی گوشه ای از این شهر شلوغ کلاس گذاشته و یا اینکه آقای فاطمی نیا جلساتش را ممکن است دوباره در ماه رمضان برقرار کند و یک عالمه کتاب که دوست دارم بخوانمشان... احمقانه است. هر چقدر هم که آینده ام به ان وابسته باشد.هر جقدر که دنیا به آن وابسته باشد... قرار های من باتو...خیلی وقت است که کنسل می شود . می افتد شاید برای روز مبادا... شبهایمان گره می خورد به شبهای یلدا...و تو ... نیستی که دست مرا بگیری...مرا ول کردی توی این دنیایت...مرا له کرده ای با دنیایت. و هی که می گویم راهکار بده...حرف بزن؛ می گویی فاستقم...کما امرت! و من می مانم و یک دهان باز به اندازه غار علیصدر... حالا که باز هم مرا دعوت کرده ای به مهمانی ات...حالا که باز هم دعوتم. حالا که هنوز خودم را از لیست مهمانانت خط نزده ام...حالا که منم و یک دنیا شرم بر دوش و کوله باری پر از امید به تو...بگذار این بار نرگولت باشم همان نرگول سابق...بگذار نرگولت باشم همان نرگولی که در آغوش تو جای گرفت...همان نرگول شب های قدر...همان نرگول سحر های رمضان...همان نرگول که موقع مهمانی تو خانه اش را می تکاند...بگذار نرگولت باشم. همان نرگول که تو دوست داشتی... بگذار نرگولت باشم... عشق من خط معلی است.آن هم وقتی استاد عجمی نگاشته باشدش... ______________________________________________________________________ *: یکی از عادت هایی که دارد یادم می رود وب نویسی است! و دوستان وبلاگی...! *: این روزها افتاده ام به صرافت پیدا کردن جواب سوالی که دوسال پیش پی اش گشتم و پیدا نکردم و الان دوسال است که دارم با آن زندگی می کنم. *: حماقت...بهترین ویژگی صاحب قدرتان این ملک! ساختمان پزشکان برای من فوق العاده بود و خیلی دوست داشتنی. از بازی های عالی و متن فوق العاده و تیکه های خفنش به مملکت گرفته تا مطالب خفن جامعه شناسی و روان شناسیش...اما واقعا عجیب نیست که سران مملکت ما اینقدر نفهمند که اجازه می دند در تلویزیون تحت امر خودشان اینقدر خودشان را ضایع کنند؟ این ممکن است اول برایمان خنده دار باشد اما دوز این حماقت در برابر مکر دشمنانمان پایین می آید؟ یادش بخیر دادهای 2 سال پیش که برای امروز می زدیم که دریغ است ایران که ویران شود...کنام پلنگان و شیران شود... *:کتاب هم تعطیل است.عین معتاد ها دارم می میرم از درد بی کتابی! البت کتاب هست زیاد اما کو وقت خواندش با برنامه ریزی خانم صمیمی؟!! *:اتاقم چشم انتظار است...بروییم بتکانییمش! رمضان نزدیک است...! والسلام./ بسم الله کلمات روبرو را به هم وصل کنید: آینده دنیا کنکور جامعه اسلامی انتم اعلون ان کنتم مومنین رهبر شیطان ایران الا لیعبدون امتحان نهایی آموزش و پرورش گل و بلبل آیا کلمات بالا به هم ربط دارد؟ جمله ی" سوالات فلسفه انسانی را معلم هندسه صحیح می کند" را تفسیر کنید؟ آیادرسوالات مفهومی با شرایط بالا می توان در دنیا برترین شد؟ آیا جامعه اسلامی وظیفه ندارد که آینده کشور را تامین کند؟ آیا هیچ فیلترینگی برای دانش آموزان که آینده هر مملکتی محسوب می شوند در جامعه اسلامی از نظر رهبر قرار دارد؟ دانشگاه ها تفکیک جنسیتی خواهند شد را توضیح دهید. دانشگاه های دولتی از سال بعد رسما دانشجوی پولی می پذیرند را توضیح دهید. گزینه مناسب را انتخاب کنید: اگر دختر بتواند در سال 1390-91 در دانشگاه دولتی قبول شود: ١)حکمش در حد بستنی خوردن در خیابان است 2) حکمش در حد منافقان و سران فتنه است ٣)حکمش در حد لایگا است ۴ )خاک بر سر خرخونش برای سالهای آینده سهمیه برادران در دانشگاه چقدر است؟ 1)99/9% ٢)٩٩% ٣)٨٠% ۴) کلا کنکور نمی دهند. جاهای خالی با کلمات مناسب پر کنید: نقش دختران در ساختن آینده ایران مثل........... است. دختران در سازمان سنجش در حد............محاسبه می شوند. تصمیم گیران جمهوری اسلامی ایران ، مملکت را به............می کشانند. موفق باشید *: در سوال اول کلمات هیچ ارتباط خاصی به هم دیگر ندارند(!) *:منم می خوام مثل تو شم. از همه دنیا خلاص. من بی کسم. خیلی بی کس. منو تنها نزار. می دونی که من بی تو به هیچ می رسم. الآن سر کلاس روانشناسی ام. نباید برای تو بنویسم اما این کار و می کنم. من نمی تونم بی تو زندگی کنم. توهمه دلتنگی منی . تو همه انتظار منی . تو همه دلیل زندگی منی. تو همه امید و ترس منی...امید ترس من منو تنها نزار...حتی کمتر از یک لحظه. می دونی که به هیچ می رسم اگر نباشی... اگه نباشی چی؟... Im tierd of life... but I have to live... خسته ام از نرفتن ها. از سکوت ها. از بی هدف زندگی کردن. خسته ام از دنیا. از همه آدماش . از تو... از همه تو ها... بی اختیار امشب می رفتم.چکمه هایم را تا انتها می بردم تو برف و دق و دلی ام را سر برفها خالی می کردم و به این فکر می کردم که اگر مادر بیدار شود و بفهمد دختر 17 ساله اش 3:30 صبح رفته توی کوچه قدم می زند چه حالی می شود؟ و می رفتم و احساس می کردم دیدن این برفهای سفید چقدر از بعضی آدمها بیشتر آدم را خوشحال می کند....نرگول است و یک 4 دیواری کوچک که تمام زندگی اورا می داند...اصلاح می کنم، تنها کسی که تمام دلتنگی ها و زندگی اورا می داند. نرگول دیگر ساز زدنش نمی آید. نرگول دیگر نوشتنش نمی آید. نرگول درس خواندنش نمی آید. نرگول دیگر شیطانیش نمی آید. نرگول دیگر حتی فضولی کردنش هم نمی آید. نرگول از گره خوردن خسته است. نرگول از ساده بودن خسته است. نرگول از دور خوردن خسته است. نرگول از گیج زدن خسته است. نرگول از دل سوزاندن و تباه شدن خسته است. نرگول از نوشتن کلمه خسته خسته است... نرگول می خواهد خودش باشد. نرگول از تنهایی خسته است...نرگول از داد و جیغ زدن در دلش و گریه کردن آرام خسته است. نرگول دلش جیغ می خواهد...دلش کوه می خواهد که جیغ بزند... نرگول خسته است...خواب می خواهد زیاد...شاید به قدر یک عمر( نرگول یادش باشد که امتحان تاریخ ادبیات دارد!) *: هر چه گشتیم در این شهر نبود اهل دلی که بداند غم دلتنگی و تنهایی ما... *: آدمش دیدیم و حال کردیم. کتاب هم در تعطیلات بود . امتحان ها هم...گذشت دیگه!(بدیه گذشته اینه که نمی گذره) *: خانه تکانی کردیم شاد شویم.(ستاد ایجاد سازی تفریحات سالم) بسم الله درس درس درس. همه زندگی من و امثال من شده درس.وقتی که تعطیلیم ٣ روز پشت سر هم کوفتمان می شود. چون توی آن هفته معلم ها ۶٠ تا امحان می گیرندو می گویند پس آن سه روز چه کار می کردید؟ انگار خودشان را فراموش کرده اند.بعضی ها هم که فکر می کنند چون خودشان یکعمر اسکل بوده اند ما هم باید مثل آنها باشیم. امتحان هم کنسل کنیم یا روی هم تلنبار می شود و بعدا م بدبخت می شویم یا معلمها باهامان لج می کنند و مستمر پایین می دهند. انگار دانش آموزان دبیرستان از حیطه آدمها خارج شده اند و به دنیای روایان( جمع رایانه) وارد . کسی نیست بگوید این بدبدخت ها هم انسانند. حق زندگی دارند. اگر تعطیل است برای همه تعطیل است. نه اینکه کعلمین عزیز کار خود را آسوده فرموده و همه چیز را تا یک ماه بعد به مای نگون بخت آویزان کنند... مادر خانواده یا درس می خواند یا کار می کند ، پدر هم که اگر مادر کار کند تا ۶ و اگر نکند تا ٨-٩ شب دنبال یک قرون پول و آسایش خیابان های شهر آلوده مان را بالا و پایین می کند. برادر دنبال آرامش خارج از خانه ،سرکار یا دانشگاه ست خواهر هم که هی... اگر هم سن خودمان باشد سالی یکبار هم نمی بینیمش و اگر نه وقت نداریم از پس درس خواندن ببینیمش. وقتی می گویند ٣ روز تعطیل، تازه یادشان می افتد که نهادی است به نام خانواده که خیر سرش رکنی ترین نهاد جامعه هم هست! سه روز کل خانواده بعد از عمری دور هم جمع اند . به ما می گویند همین هم نباشید. تا به حال به قیافه رتبه های ١- ١٠٠ کنکور دقت کرده اید؟ یادم است یکیشان را آورده بودند نمی توانست یک کلمه صحبت کند. از بس همیشه توی کتاب بوده اند . سرشان را از توی کتاب بیرون نیاورده اند ببینند دنیا دست کیست!!!؟ و روزی نیست که جیعا سلام و علیکی با مولفین سه نقطه کتابها و آموزش پرورش را مورد عنایت خویش قرار ندهیم. اگر اینهمه حفظیات الکی نبود. اگر پاورقی و زیر عکسها را در امتحان نهایی و کنکور سوال نمی دادند...اگر اینهمه اگر نبود ...شاید وضع جامعه ما بهتر از این بود . شوخی نیست وقتی دختری می گوید مادرم فقط در روز نیم ساعت مرا دید، وقتی خواهری می گوید من فقط یک ساعت برادرم را دیدم. شوخی نیست از هم پاشیدن و عادت کردن به ندیدن دختر یا پسر خانواده سر میز شام . و به قول کیفر : عادت کثیف ترین خصلت انسان است. شوخی نیست که دانشجوی کارشناسی ارشد دانشگاه تهران هنوز بلد نیست پای تحقیقش page namber بزند.شوخی نیست عقب بودن ایران و اسلام از علم دنیا. شوخی نیست فرار جوانهای نخبه و تک رقمی ها . شوخی نیست که کتابهای محبوب جوانان شده دالان بهشت و پریچهر و غزال . شوخی نیست که خیلی ها هنوز نمی دانند نویسنده برادران کارامازوف کیست.هیچکدام که هنوز موسیقی محبوب خیلی ها پر از شعر های افسرده کننده است. بگذار تا طراحان سوال چشمانشان کور شود بس که زیر نویسها و پاورقی ها را سوال کردند و دانی شآموزان سخت کوش درس بخوانند و بخوانند و بخوانند تا از حال بروند. من نمی خواهم برای ۴ ساعت عادت های زیبای زندگیم را از دست بدهم .مثل کتاب خواندن و فیلم دیدن و گوش کردن به موسیقی های روز دنیا. که عادت کثیف ترین توانایی انسانهاست... *: خوبه من امسال تازه وقت کردم درس بخونم *: ملک سلیمان دیدیم . بدک نبود اما تابلو بود که ایرانی نیست. سن پطرزبورگ رو هم با اینکه پر از بی تربیتی بود دوست داشتم. راستش دلم برای خندیدن از ته دل و حسابی پای یک فیلم تنگ شده بود. عقاید یک دلقک را هم داریم می خوانیم. یک کتاب بی خود هم این وسط خوندم اسمش الهه ناز بود و کلی چرت بود! *: بالاخره بعد از 5 سال عقده هایمان سر ایران ایران کردن خالی شد. البت باز هم کم بود اما عقده ای نشدیم. گوانگ جو را می فرمایم! *: طبق فرمایش گهربار جناب جمهور محترم برای جلوگیری از ترشیدگی از آنجایی که فقط 2 سال تا ترشیدگی و پایان سن ازدواجمان فرصت داریم به اطلاع عموم می رساند: دختری هستم 16 ساله چشم و موهای قهوه ای ، قد 154، سوم دبیرستان آماده ازدواج با پسر 19-20 ساله!( البت فرق شوخی و جدی که مشخصه!) *: کلا ایول. مدرسه می گذرد.. خوش...می گذرد! خداسذ. گروه خونیت چیه ؟ آ- یا + یا -! اولین وبتو در چه تاریخی ساختی آدرس و عنوانش چی بود ؟ ١٢ آبان ٨۵. همینی که اومدی. ...قاصدک بی خبر... چه نونی رو موقع صبونه می خوری ؟ (سوال پرسیدن!) مدرسه گل و بلبل مملی مهد>وی کنی اکثرا تست می ده. ولی کلا غیر از مدرسه خیلی صبونه نمی خورم. نظرتو راجع به دانشگاه آزاد توی دو خط بیان کن دانشگاه آزاد جایی است که بالاخره همه یک روز می روند یا دانشجوی لیسانس یا فوق یا تهش دکترا یا برای تدریس. جایی است که ازیک طرف می گوییم اه اه پیف پیف از یک طرف خداییش دانشگاه های دولتی خز بازار و پر از برادر خواهر بسیجی و شهرستانی است. بعدش هم می رویم دانشگاه حال کنیم، نمی رویم که درس بخوانیم! توی آزاد که ...!!! سخت هم می گیرند می اندازند و مجبوریم درس بخوانیم. تهش هم بعد از ٨ سال لیسانس که می گیریم می گویند خاک بر سرت دانشگاه آزادی!!!! (همه اش ٢ خط و نیم شد!) بیان بازی: عشقالگر - نوجوون رو به جونی و هر کی خواست! بسم الله دلخوشیمان بوده این دنیای مجازی و هست کماکان در تنهایی هایمان. اینقدر این دل وامانده ما قلمبه شده از خیلی چیز میز ها...دلمان می خواهد غر بزنیم از دست این آموزش پرورش گل و بلبل که دارد آینده قشـــــــــــــــــنگ(ghashaaaang) مان را به... می کشاند. دلمان می خواهد از نظام فراماسونری و خنده های تلخمان و از همان نیشخند های قشنگ ترمان. از آدمهایی بنویسیم که شده اند معلممان و با بعضی هایشان صفا می کنیم و از بعضی هاشان متنفریم و با عقاید چپ اندر قیچی شان مکشل داریم. از چندی از هم سن و سالهامان که احساس کردیم 6 تا شوهر طلاق داده اند و فاصله ای که میان خودمان و ایشان بد حس نمودیم. از اینکه هی در این مبحث دین داری طبق همیشه گیج می زنیم. از اینکه چرا ما با محسن یگانه و قالب مشکی وبلاگ حال نمی کنیم و جرا مانتو مهمانی هایمان مشکی نیست.دلمان هم ییهو واسه لاستمان تنگ شد. دلمان می خواهد از این قهوه تلخ هم بنویسیم و عجایب هفت گانه را بکنیم هشت تا: ما دارد از عربی خوشمان می آید! از این ویلن بدبخت که دلمان شدید برایش می سوزد که گذاشته ایم در جایش و بی خیالش شدیم... اَاَاَاَ َ....می بینید که چقدر دلمان پر است ! از کدامیک بنویسیم؟ کلا این روزها وقتی این آهنگ همه چی آرومه (البت بدون ورژن جدید) را می شنویم دلمان می خواهد صندل صورتیمان که عروسی این یکی پسر خاله جان پوشیده بودیم را بر داریم و بکوبیم بر فرق سرش. ولی هیچ کاری نمی کنیم و این جوری حرص خودمان را در می آوریم( حرص خودت را بی اجازه درمی آوری؟ پدر سوخته) چه شد که امروز یاد حاجتی که در طواف از خدا خواستم افتادم؟ یعنی به من داده؟ مگه نگفت می دهم؟ یک نمه اش را داده. البت یک نمه اش را کلی داده . ولی 2 تا حاجت دیگر چه؟ کلا این روزها کله مان نمی خارد و اگر هم بخارد وقت نداریم بخارانیم. شاید باید یک مستشاری چیزی استخدام کنیم. خب ما خوابمان می آید بریم بخوابیم . دافظ یا به قول انیس الملوک کلاسمان: خودانیدهدار. راستی: محمد اصفهانی خیال کن که غزالم دانلود
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ *:داریم عقاید یک دلقک می خوانیم. لطفا مزاحم نشوید!یه چیزی می گم بخندید : ناسپاس دیدم! مختار نامه هم بد نیست. یک غلطی کردیم این خانه بی پرنده را دیدیم فضولیلیسم مان نمی گذارد ولش کنیم. این قلب یخی را هم می بینیم. از هیچی بهتر است! *: می گویم کاش این لبنانی های اینقدر محموتی ما را دوست دارند برش دارند برای خودشان. قابل ندارد، صاحاب هم ندارد که قابل باشد. : حس خوب بود. بالاخره ما با یک آلبوم خواجه امیری حال کردیم. : عروسی بود. روم به دیفال رو بوسی هم بود . آن یکی پسر خاله جان نه این یکی پسر خاله جان. تو نوبت عروسی پسر خاله زیاد داریم. گفتم که؛ خوابم می آید.! نشسته ام و نگاه می کنم. به سالهای عمر من به مدام و پشت سر هم می گذرند. و به حوادثی که می آیند و زندگی مرا گاهی با شادی ،گاهی با عصبانیت و گاهی با غم رقم می زنند. نشسته ام و نگاه می کنم که چگونه هر بادی زندگی مرا به لرزه در می آورد . انگار که من گوشه ای جدا از این زندگانیم. نشسته ام و می گذارم دنیا هر چه می خواهد بر سر من و سرنوشتم بیاورد و بعد من بنشینم و به آن بخندم. بعضی از تصمیم هایی که در زندگیم گرفتم گند زده به کل هیکل زندگیم و بعضی از آنها بهترین تصمیمی بوده که می توانستم بگیرم. خدا و کیلی سخت ترین کار دنیاست این تصمیم گیری. از دور خندیدن به این دنیا چه حالی می دهد. و نیشخند زدن به آدمهای که چقدر الکی این دنیا را جدی می گیرند. انگار نه انگار که باید بروند. 70% زندگی من در تنهایی گذشته. مدرسه رفتن را دوست داشتم چونکه از این تنهایی در می آمدم. اما کلا غیر از دبیرستان در هیچ مقطعی لای هیچ کتابی را در خانه جز برای امتحان آخر ترم باز نکردم. برای همین برایم خیلی سخت است در س خواندن. البت ترک عادت موجب مرض است دیگر! ما نیز دچار مرض خواب سر کلاس می شویم. البت خدا را صد هزار مرتبه شکر که رشته امان را دوست داریم. خلاصه...از دور به زندگیم نگاه می کنم و کارتم شارژ می شود که این تو بمیری دیگر از آن تو بمیری ها نیست. باید بروم تنه درخت زندیگم را محکم بگیرم که خیلی تکان نخورد. واویلا که دوباره مهر می آید... واویلا که دوباره باید بروم سر کلاس ها بنشینم. واویلا از ریاضی که متاسفانه امسال منگنه می شود بهمان. واویلا که من چجوری عربی یاد بگیرم عین آدمیزاد؟ واویلا...! جان یه دانه محمودمان دعا کنید برای من مفلوک! __________________________________________________________ *: لاست را بالاخره دیدم.همان جزیره جهانی کوچک. با اینکه فاصله زیاد بود اما به شدت شخصیت ها را می فهمیدم. تک به تک حس ها را. پیش خودم فکر کردم تمام بازیگران لاست شاید یک زمانی روانشناسی خوانده اند. چارلی را دوست داشتم که خدا بیامرز شد. با رفتار کیت هم حال می کردم اما شخصیتش را دوست نداشتم. همین برای لاست بماند یادگاری! *: الحمدلله در زمینه فیلم بینی و کتاب خوانی در حد لالیگا پس رفت داشته ایم. 40 سالگی آرام بود و به دور از هر هیجان و هیاهو...یک عاشقانه آرام! فاصله هم قابل دیدن بود. فقط هم اتللو را خواندم بقیه اش هم کتاب درسی. فعلا نصف کتاب تاریخ! و دیگر هیچ! *: تنگ شده دلم برای رمضان. هرصبح ( شایدم ظهر!) که از خواب بلند می شوم به خودم می گویم که اجازه دارم چیزی بخورم ی نه. دلم تنگ شده برای رمضان... برگرد! *: یک کفش خوشگل نازی خردیدیم که نپرس! می خواهیم برویم کیفش را بخریم خوشگل شود. ولی طبق معمول کسی برای ما وقت ندارد...! ودیگر ... هیچ! فی امان الله به قول معلم عربیمان! آن روز یادت هست نه؟...آن روز بود... 17 مرداد ماه 88- 6 صبح با تاخیر 10 - تهران به سمت عشق... یک هفته بود. یادت هست؟ رفته بودیم مشهد. با یک وداع سخت . مادر مکه خواست. بابا مسی ام زنگ زد و گفت اگر می خواهی بیایی برو سازمان حج و فیشت را بده و تا آخر هفته بیا. یادت هست؟... همه ما مسخره می کردیم. حتی خود شهین بانو. می گفتیم مگر می شود؟ کی یک هفته ای حاجی شده که ما دومی اش باشیم؟!شهین بانو رفت... وبا لبی خندان آمد و چشمانی پر از آوای تعجب و شوقی باور نکردنی. یادت هست آپاچی باجی ام را؟ که اولش خط نمی دادی کانکت شود؟ جمعه راهی بودیم و مرضان گریه می کرد و می گفت من هم می خواهم با شما بیایم. یادت هست 12 ظهر 5 شنبه ویزای مرضیه را ok کردی؟ و فردایش آمد؟... الو...با تو ام...گوش می کنی؟... یادت هست؟ مرا دور زدی؟ گریه هایم یادت هست؟ گیج زدن هایم را یادت هست؟...بقیع را... روضه رضوان را...گنبد خضراء را...وای...وای وای!!!!! نرگول بود و یک ظرف کوچک . با یک سطل گنده آبغوره به درد نخور. نرگول بود و دلی لبریز از ترس...از امید...نرگول بود و دلی که از تهرانش تا خود مسجدالحرام سر از پا نمی شناخت. دلی که گیج می زد( طبق عادت همیشگی نرگولیسم). اشکهایی که مدام پرده می شدند بین نگاه من و نگاه او...از تهرانش تا خود مسجد الحرام... بخیر یاد لبیک گفتن و داد زدن های من با صدای نجوا...بخیر یاد خانمی که گریه های منو می دید و بهم گفت التماس دعا...بخیر یاد لحظه ای که بابا جلوی چشمامو گرفت تا کعبه رو نبینم...بخیر یاد لحظه ای که سنگ نشانت رو دیدم...بخیر یاد همون لحظه که نفسم بند اومد... پاهام شل شد...احساس کردیم هیچ شدم... با تمام وجود رفتم پایین. دلم می خواست سنگا کنار می رفتن و تا اونجایی که می شد برم پایین همون موقعی که سطل سطل گریه می کردم. همون لحظه ای تو عمرم فقط یه بار... فقط یه بار به هیچ چیز فکر نکردم...عین یه صفحه a4 سفید...همون لحظه ای که بغلم کردی...دستتو کشیدی رو سرم... بوسم کردی... یادته؟؟؟؟؟؟یادته؟؟؟؟؟؟؟ تو بغلم نمی کردی کی بود تو این دنیا که بغلم کنه؟ تو بوسم نمی کردی کی بود تو این دنیا که بوسم کنه؟ من دستتو رو سرم حس کردم عشق من...نفساتو حس کردم...دلم می خواست سرم رو بزارم رو پاهات کلی باحات حرف بزنم...اما تو رفتی...ومن دنبالت دویدم. 7 دور دور خونه ات...7 بار بین صفا تا مروه...یه تیکه از موهامو که دوسشون دارم به عشقت کوتاه کردم. توی این راه رفتنا هر وقت که پام درد می گرفت یاد تو می افتادم و می خوندم: عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد... اما تموم اون گریه ها و بی قراری ها تموم شد وقتی به تو رسیدم. وقتی اومدم تو آغوشت. آخ که چقدر دوست دارم همه زندگیمو بدم و یه بار دیگه برای اولین بار کعبه رو ببینم...آخ که وصال چه زیباست... و امسال سالگردشه. سالگرد اون روزا...ببینم...نرگس جونو که یادته؟( ما نه سقراط نه افلاطونیم، منطق و فلسفه اکنونیم از تماشای انار لب رود، سیر چشمیم ولی دلخونیم به طوافم مبر ای سر گردان، ما از این دایره ها بیرونیم... حس خوبی دارم به تو که نزدیکی می شه دستاتو گرفت توی این تاریکی می شه تا اخر عمر با نگاهت سر کرد می شه عاشق بود و عشق رو باور کرد تا تو هستی جز تو همه چی ممنوعه است عشق دل کنده از این کوچه باغ بن بست من توی آغوشت گرم بودم یا سرد ؟ کاش شب می فهمید روز باور می کرد بغض یه دنیا رو از دلم کم کردی من فقط من بودم منو آدم کردی عشق بی حادثه نیست من خیانت کردم اگه یادم باشی زود بر می گردم ای خدایی که برام تو شبا فانوسی هول می شم وقتی تو منو می بوسی (آهنگش ماله خواجه امیریِ پسره ، خوشگل خونده) ____________________________________________________________ *: رمضان آمد و من هنوز که هنوز می باشد خانه نتکانیدم. هنوز همانم...روزهای خوش امسال نزدیک می شود. *: عروسی پسر خاله جان بود و عقد وختر خاله جان. جای شما خالی بد نگذشت! روزهای تنهایی نرگول به فراموشی سپرده شد. فکر کن همه اینهمه پسر خاله و دختر خاله بخواهند عروسی کنند چه می شودها! کاش همه شان می گذاشتند یکجا عروسی می کردند کلهم فوامیل را هم یکبار می دعوتیدیم! آخر ماشاالله یکی 2 تا هم نیستند! *: در عمرم هیچ کاری را به اندازه کارهای سهیلی زاده مزخرف ندیدم...همه ازسعید گفتند. همه اشتباهات سعید را بخشیدند. اما کسی نگفت بیتا...کسی حرف بیتا را نشنید. این قسمتش واقعی بود. همه دنبال خودشانند. کسی به فکر دیگری نیست... اینحاج رضا هم که عینهون منبر متحرک بود. دهنش رو که باز می کرد می خواستم یه فصل تا اونجا که می خوره بزنمش! کلا رو اعصاب تردمیل بود! هیچ آدمی هم پیدا نمی شه که یگه شما با نشون دادن این چیزا بدتر جوونا رو از دین زده می کنید...نه همراه با دین. ...تا بعد. یا ذالعهد و الوفا همه مون کرمای یه لجن زاریم... اون خانواده طاها که تا رنگ پول دیه رو دیدن نظرشون عوض شد، اون بابات که می گفت بزار پوله جمع شه شاید رضایت ندادن، اون از داداشم که تا اسم پول اومد وسط ادعا های ناموس ناموسشون که دنیا رو ورداشته بود ته کشید، اینم از من و تو...اینهمه پول به حسابمون ریختن، پرسیدیم کی ریخت و از کجا ریخت؟ صدا مون در اومد؟... چه حسی پیدا می شود کرد وقتی یکی روبرویت ایستاده و بلند بلند جلوی همه ، آن واقیعتی که سالها است همه، همه انسانها با هم آن را مخفی کرده اید، همه تان هم می دانید اما الکی به روی همدیگر لبخند می زنید را رو می کند؟ درست مثل همان کودکی که در داستان آندرسن بلند داد زد : ا...پادشاه که لباسی بر تن ندارد!... آن وقت روی صندلی سالن سینما فرو می روی... فرو می روی...فرو می روی... یکی دارد بزرگترین هدف همه اتان، همان چیزی که در تمام روز و شب دنبالش سگ دو می زنید را یادتان می اندازد...دارد حقیر بودنتان را یادتان می اندازد که محتاج چیزی شده اید که خودتان اختراعش کردید...که در همچین جامعه ای عشق و وطن و ناموس و مهر پدری و صفای برادری و حتی نفرت و انتقام کجاست؟ تو به دنبال پولی... تا به عقده هایت برسی. و وای به حال عقده هایی که با پول حل نشود. البته ... بماند که همه چیز را با پول می توان خرید ... حتی شرافت را! چقدر کمند انسانهایی که از پول می گذرند. از گدایی که اگر کمتر از ۵٠٠ بدهی پرت می کند توی جوب و از آن بازیگری که برای چند دقیقه چشم و ابرو آمدن ٢٠٠ میلیون طلب می کند! چقدر کمند انسانهایی که به عشق می آیند با عشق زندگی می کنند و برای عشق می میرند... و من ، نسل من ، چقدر با این انسانها و این واژه ها بیگانه است... البت باز هم به نسل من . این نسل قبل که اینقدر نمی فهمد تا یکی از بهترین فیلم های زمانه ایران را می اندازد در بدترین زمان اکران که فقط ۴ سال یکبار پیش می آید و تمام دنیا مزخرف ترین فیلم هایشان را اکران می کنند و عملا سینما تعطیل است. جایش را از سر لج بازی با فیلمی مثله پسر آدم... عوض می کند تا مردم از دیدن یک فیلم خوب محروم شوند . توی جشنوراه راهش نمی دهند تا به فیلم کپی کاری شده اصلی! مثل به رنگ ارغوان جایزه بدهند... چرا؟ چون کارگردانش مخالف است. با این دولت فخیمه! هرکس که بخواهد اعتراض کند عاقبتش این است. می خواهد همایون اسعدیان طلا و مس ساز باشد یا سامان مقدم پارتی ساز. نشد یکبار این حسن فتحی بیاید و دار و ندار میز تفکر ما را بهم نریزد! کیفر ... روایت محبوب این دوره از زندگانی نرگول... _____________________________________________ *: شاید به خاطر اینکه دیر به دیر آپ می کنم مجبور به نوشتن تمام آن چه می خوام بنویسم توی یه آپ می شم. رفتیم و گشتیم. از نو شهر تا تبریز و تهش هم زنجان... شاید وقت گیر آوردم بنویسم. از خوبی و سادگی مردم آذری زبان... از دره زیبای سبلان...آدم که ول می شود تو طبیعت خداوند خدا، تنهایی و بی کسی اش را فراموش می کند... دلش می خواهد سوار آبشار آب گاز دار شود و دبپر! *:عروسی... زیاد داریم. گفته بودم که! اعصابم خورد شده چون هی باید بدوم دنبال کفش خریدن و لباس خریدن و جیبی که تهش بد جور سولاخ است! کلا عروسی خوب است... خیلی هم خوش می گذرد... اما من سخت از روزهایی که خوش می گذرد می ترسم... راستی دختر خاله جانمان هم از فرنگ آمد. شدیا دوستش داریم و شدیدا دلمان می تنگد برایش. ما هم که دردری! مراممان آنقدر بالاست که از وقتی آمده دو ساعت بیشتر ندیدیمش! *: یک عاشقانه آرام. نادر ابراهیمی و دشتهای سبلان وساحل ها و مردمان گیلک... *:می گم این مصطفی زمانیه هم بد بازی نمی کند ها! باشد وقت شد نسخه این یکی را هم می پیچیم! بسم الله ١- دراز کشیده ام روی تختم و های های گریه می کنم. از اینهمه اشتباه دلم گرفته. از اینکه خوبی های مادرم را حتی با درس خواندن هم جبران نمی کنم. از اینکه آنکه می خواهد نیستم. از اینکه معدلم 18 شده دلم گرفته... پیش خودم می گویم از این بدتر هم توی دنیا هست؟ اینکه خون دل بخوری و بچه بزرگ کنی، آن وقت به جای عصای دستت بلای جانت باشد...از این بدتر هم هست؟؟؟ 2- توی در چشم باد مدام جوانهایی می میرند که زن دارند و بچه دارند. برای کشورشان می میرند و از خود زنهایی را می گذارند که باید به پای کودکانشان بسوزند و همسر کسی باشند که هیچ وقت نبوده. وفرزندانی را بگذاری که وقتی بزرگ شوند باید جلوی خودشان را بگیرند که از سهمیه استفاده نکنند و از طرفی هم مجبور باشند بهطر فرزند شهید بودن همیشه نقابی کذایی را به چهره داشته باشند. پیش خودم می گویم از این بدتر هم هست؟ اینکه با کسی که دوستش داری ازدواج کنی ، ماه ها چشم انتظار رسیدن کودکت باشی...آن وقت بدون انکه آن را ببینی بمیری...به همین راحتی! از این بدتر هم هست؟ 3- توی new moon کارلیزل، پدر خوانده ادوارد، بلا که دوست دختر ادوارد است را بغل می کند ، ناز می کند و می بوسد و می گوید ادوارد بدون تو نمی تواند زندگی کند ... با او ازدواج کن! چند شب پیش تلویزیون ایران فیلم دلواپسی را نشان داد . که در آن سروش دوستش را به قتل می رساند. پدر سروش که او را به خاطر نامزد کردن با یلدا طرد کرده بود... به یلدا می گوید اگر می خواهی پول دیه را بدهم تا سروش آزاد شود باید با من ازدواج کنی!!!!!به خودم می گویم از این بدتر هم هست؟ اینکه پدرت برای پرداخت بهای آزادی تو عشقت را از تو طلب کند... از این بدتر هم هست؟ از این بدتر...شاید ازدواج...واژه ای که تا به حال به آن فکر نکردم. یعنی الآن هم خیلی جرات کردم که دارم می نویسم...فعلی که یکی از دوستان در سوم راهنمایی و یکی دیگر در اول دبیرستان به آن دچار شد. همیشه فکر می کردم که آنهایی که انسانی خوانده اند بهتر می توانند انتخاب کنند. چون روان و جامعه می خوانند. انتخاب اگر اشتباه باشد...سر و کله زدن با انتخابی که درست نیست...و شاید تباه کردن یک زندگی تا انتها. چون در ایران طلاق معنی ندارد. وقتی هم که جبری در کار نباشد...وقتی هم که خودت انتخاب کنی...یعنی یک عمر سرزنش کردن خود به خاطر انتخابت...کاش همه اش جبر بود... کاش اختیار نبود...کاش انتخاب نبود. عالم دهه هشتادی گفته بود از هر 4 ازدواج در ایران یکی به طلاق منجر می شود، 2 تا طلاق نمی گیرند اما ناموفقند، و تنها یکی از 4تا موفق است. نمی دانم در 10 یا 15 سال آینده تصمیم می گیرم سوار قطاری شوم که تنها 25% احتمال به مقصد رسیدن را دارد یا باز هم می ترسم...و با اینهمه شعارم که طلاق برای آزادی آفریده شده می نشیم تا بابت انتخابم خودم را سرزنش کنم این از همه اینها بدتر را...
*: مشورت با خدا...جواب نمی دهد! پس اختیار چه؟ انتخاب چه؟ ========================================================= *: نترسید! هول نشده ام! این روز ها صحبت ازدواج در خانه ما زیاد است. تابستان پر خرجی داریم! *: دنیای سوفی به جاهای دوست داشتنی اش رسید! جبر و اختیار! *: دموکراسی به عنوان یک فیلم نمی ارزد. به دلیل این می ارزد که برای چند دقیقه، تنها چند دقیقه لم بدهی روی صندلی سینما و با دوستت و تمام اهل سینما بلند بلند به طنازی و ادا در آوردن فرخ نژاد بخندی! که کمی سر دلت را گول بمالی. که کمی دلت خنک شود... همین وبس. پس نرو که فیلم ببینی! برو که بخندی. همین چند دقیقه هم غنیمت است! *:نمی دانم چرا این روزها سرم درد می گیرد...مدام. از بس تابستانی توی خانه نشسته ام دبگر وجب به وجب در و دیوار خانه را حفظم...بی پولی همین است دیگر حق انتخاب داری: خط یا ویلن یا زبان! *: تمام نمی شود؟ چه کار سختی است این زندگی کردن ها! برای شادی روح ترانه ها و بهشتی ها (تو خط این چیزها هیچ وقت نبودم ولی...) خب صلوات!








)

| Design By : Night Skin |

